همیشه میدونستم پاییز بوی دیگری داره !

یادمه چند روز پیش به دوستم گفتم احساس میکنم رفتم به گذشته انگار زمان برگشته به عقب و انگار دوباره اون روزا تکرار میشه ... بهش گفتم حسش خیلی خوبه ، راست میگفتم اونقدر خوبه که میتونم تصمیم بگیرم تمام روزای زندگیم با همین حس بگذره اما افسوس فقط برای این روزاست ! همیشه میگفتم چرا فقط توی این موقع از سال این حس رو دارم ، اره ! شاید پاییز برای من همیشه توی اون پاییز موند ، شاید روحم توی اون خندهای از ته دل مونده ، شاید هنوز برای روحم اون روزا جریان داره .... شاید هنوز هر روز صبح به امید دیدنش موهام رو می‌بافم و پالتوی سبز رنگم رو می‌پوشم ، شاید هنوز هر روز بعد مدرسه با دوستام تا خونه میام ، شاید هنوز روحم گوشه اون کلاس شلوغِ آخر راهرو مونده ، شاید هنوز هم دارم بخاطر کارای بچه ها از ته دل میخندم ، شاید هنوز عصر ها میرم توی حیاط طناب میزنم تا بتونم ضربدری طناب بزنم ، شاید هنوز تمام دردهایی که از برخورد طناب به بدنم می‌کشیدم رو تحمل میکنم تا یاد بگیرم ، شاید هنوز بارون اروم به شیشه کلاس میخوره و من خوشحالم از اینکه کنارم رفیقی رو دارم که شب و روزم رو میسازه ، شاید هنوز از آخر اون راهرو تاریک منو صدا میزنه ، شاید هنوز بخاطرش هول میشم و اون میخنده ، شاید هنوز تمام روز رو به اون فکر میکنم ، شاید هنوز تمام امید من دیدن دوباره اش هست ، شاید هنوز روزهایی که ندیدمش رو میشمرم ، شاید هنوز بخاطر خراب کردن آزمون قلمچی گریه میکنم ، شاید هنوز برای رسیدن به موفقیت تلاش میکنم شاید هنوز به امید یلدا و دورهمی های خانواده زندگی میکنم ، شاید هنوز دلیل زنده بودنم عصر ها به دیدنشون رفتن باشه ، شاید هنوز... اما امروز دیگر خبری از اون شاید ها نیست دیگه موهام رو نمیشه بافت ! اخه میدونی بعد تو دیگه حتی نتونستم موی بلند رو تحمل کنم ، دیگه حتی اون پالتوی خوش رنگم اندازم نشد ، دیگه کسی منو از آخر اون راهرو صدا نزد ، دیگه حتی خنده کسی امید زندگیم نیست ، دیگه از اون روزای بچگونه خبری نیست ، دیگه از اون مدرسه و اون کلاس خبری نیست ، دیگه از خنده های از ته دل خبری نیست ، دیگه حتی قلمچی نمیرم که بخاطرش گریه کنم چون قبول شدم ، دیگه حتی به امید یلدایی ننشستم ، دیگه حتی تویی در زندگیم نیستی ، دیگه نیستی تا امیدی باشی برای زندگی ! حالا هر کدوم راه خودمون رو میریم و شاید گاهی فراموش کنیم چه روزایی رو داشتیم . بعضی اوقات با خودم میگم چیشد که اینقدر زود ادما و روزای خوب تبدیل به خاطره شدن که حتی گاهی فکر میکنم اون روزا نبودن ! ولی گذر زمانه .. ادما رو از هم دور میکنه ... قلب ها و خاطرات رو دور تر ... اما هیچ وقت تا ابد پاییز برای من رنگ دیگری نمی‌گیره و انگار که هنوز وقتی پاییز میرسه توی اون روزا گیر کردم ! اما از اون روزا فقط خاطرات مونده و اندکی حال خوب ....

_ برای دلم :))

خسته

یکی اینجاست که از ۷ صبح بیداره و الان از خستگی چشماش دو دو میزنه

از کانون تا رفتن به خونه رفیقم !

با اینکه دیگه سختمه بنویسم و حسش نیست ولی یادگاری مینویسم

بابا منو ۷ صبح برد در کانون پیاده کرد و من تا ۸ منتظر اون طرف خیابون نشسته بودم که بانو فاطمه زنگ زد و گفت من اومدم بیا و رفتیم داخل حالا یه کیف بزرگ دستم بود یه قمقمه بزرگ هم دستم رفتیم داخل و دیدیم بچه ها نشستن و ما وایسادیم تا تازه برق رفته اومدن بیرون دقایقی بیرون بودیم تا رفیقم اومد و من و اون با چادر ! ما فکر می‌کردیم چون ممکنه همه چادر بپوشن نپوشیم معذب میشیم و دیدیم خیلیا نپوشیدن ، فکر می‌کردم ادمایی که میان بشدت خشک مذهب هستن و ارتباط گرفتن باهاشون سخته ولی دیدم خیلی خونگرم و مهربون هستن و اصلا پوشش و طرز فکر ادما ربطی به اخلاق نداره! بعد برقا اومد رفتیم داخل نمازخونه یه دایره تشکیل دادیم نشستیم و رفیقم میگفت هی فیلترشکن روشن کن منم وصل می‌کردم و اون هی یسری عکس نگاه می‌کرد و میخندید . بعد یذره گوش دادیم و یسری توضیحات گفتن باید گروه بندی بشیم و گروه بندی بطوری شد که رفیقم افتاد گروه اول و من موندم اونم هی حرص میخورد دوباره رفت یه گروه دیگه و بازم با من نبود اخرش با کلی التماس اجازه دادن با من هم‌گروه بشه و برامون چای و رولت اوردن دور هم خوردیم با بچه ها آشنا شدیم و رفیق شدیم پایه و باحال بودن بعدش بهمون گفتن که قراره بازی کنیم مرحله ای بود و من باید توپ می انداختم داخل سبد و موفق شدم تعداد زیادی بندازم بقیه تشویق می‌کردن و هیجان داشت و گروه ما که اولین گروه و داوطلب شده بود کارش تمام شد ! اخرش ماست خوری بود که یه دختر کلاس هشتمی با سر توی بشقاب ماست بود تا برنده بشیم ! بعدش گروه های بعدی بودن و من و رفیقم وسط نشسته بودیم و حرف میزدیم و عکس نگاه می‌کردیم بعدش رفتیم گروه ها برنامه ریزی کردیم و بقیه میگفتن آرتمیس و رفیقش هم دنیایی دارن کلا یه جای دیگن نظر نمیدن و رفیقم سرش رو گذاشته بود رو پام و خوابیده بود ! بعد اومدن گروه برنده رو اعلام کنن که رفیقم گفت مامانم اومده دنبالمون بریم ( اولین بار قرار بود برم خونشون هردومون هیجان داشتیم )اول رفتیم کتابخانه بعد رفیقم هی عکس می‌گرفت و هی عکس می‌گرفت بعد رفتیم خونشون و خواهرش اماده منتظر من بود و اومد درو باز کرد و خوش و بش بعد دوستم رفت داخل باباش نشسته بود گفت سلام بابا اینم دوستم که میگفتم بنده خدا باباش مونده بود من اونجا چیکار میکنم😂😂 رفتیم داخل اتاق نشستیم و خواهرش پذیرایی کرد و من هی میگفتم وای این خاطره رو یادته یا اون یکی بعد لباس هاش که میخواد برای مراسم چهارشنبه بپوشه رو نشونم داد و نظرم رو پرسید گفتم و گفت که مامان آرتمیس هم با خودمون میبریم من گفتم نه شوخی میکنه دروغ میگه اونم گفت چه دروغی راست میگم بعد با خواهرش هم حرف زدم و بعد بابام اومد دنبالم اومده به بابام میگه من میخوام چهارشنبه آرتمیس رو با خودم ببرم عروسی بابام هم گفت به مامانش بگو 😂😭 گفت باشه حتما بعد خداحافظی کردیم بابام گفت حالا تو چه نسبتی داری که میخوای بری عروسی ؟ و بعد به مامانم گفت هممون دعوت شدیم عروسی چهارشنبه و من میگفتم دروغ میگه دروغ میگه الکی میگه بعد در کل عالی بود عالی خیلی روز خوب و متفاوتی بود !

میدونستما :))

میدونستم خب زنگ زد و گفت احتمالا فردا بریم خونه مادربزرگم و خب نتونم بیام و به زبون بی زبونی گفتن مهمون نمیخوان ! گفتم نباید از اول میگفتم وای روم نمیشه فردا ببینمش :))) چه ایده ای بود اصلا با اسنپ بر می گشتم وای خدا تقصیر خودم بود هم من معذب شدم هم دوستم بیچاره روش نشد بگه نمیشه وای خدا کاش من موش بشممم !

قراره برم خونشون !

خب بابام گفت نمیتونه سر ساعت بیاد دنبالم و گفت یه ساعت با دوستم برم خونشون و گفت زنگ بزنم از الان بهش خبر بدم و زنگ زدم و گفت ولی من احساس خوبی ندارمممم احساس یه ادم معذب و اضافی که خب الان احساس میکنه خانواده دوستش میگن که وای این چرا الان گفته و فلان و خب خیلی احساس بدی دارممم :))) خیلی منتظر این روز بودم ولی نه اینجوری خب احساس میکنم اونا هم معذب شدن به هر حال احساس اضافی بودن شدید دارممم ! گفت زنگ میزنه خبر میده الان یه تک زد 😂

پنجشنبه کانون با دوستان !

قراره فردا با رفیقم بریم کانون و قراره چادر بپوشیم😂😭نمیدونم چه واکنشی نشون میدن وقتی دوتا اعجوبه برن اونجا و امیدوارم مامانم لباسه رو بدوزه و بتونم باهاش برم عروسی 🥺🥺🥺 عااا خیلی خوب میشه اگه بشه :)))

چند روزه پست نزاشتم !

چند روزه یه پست درست و حسابی توی وبلاگم نزاشتم چون خیلی وقت فکر کردن و پست گذاشتن توی وبلاگم رو ندارم دارم خودم رو با نحوه زندگی جدید تطبیق میدم و برای من جالبه یه سبک جدیده هر روز شعر میخونم و مینویسم ، اهنگ سنتی گوش میدم و نقاشی میکشم بشدت به ادبیات و تاریخ و فلسفه علاقه مند شدم و خوشم میاد ازش بنظرم موضوع جذابی داره ! و قراره فعلا با سبک آرتمیسی که قبلا هیچ کس ندیده منو ببینید ! فعلا:)))

قلبِ من ، شَب مهتابی🦋🤍!

بی تو، مهتاب‌ شبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو همه، راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه‌ ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن!
لحظه‌ ای چند بر این آب نظر کن
آب، آیین عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم :‌ حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

_فریدون مشیری

کتابخانه نیمه شب !

شاید برای یکی با شرایط روحی من نیاز بود این کتاب رو بخونم ، باعث می‌شد بیشتر تفکر کنم راجب زندگی ، برای منی که همیشه به فکر این بودم که اگر این تصمیم گرفته نمیشد یا یه کار دیگه انجام می‌شد زندگی چقدر تغییر می‌کرد کتاب جالبی بود :))) باعث شد به این فکر کنم که اگر یسری تصمیمات رو نمی گرفتم چه اتفاقی می افتاد ؟ و ایا هنوز هم توی این جایگاه از زندگیم قرار داشتم ؟ و باعث میشه به این فکر کنم که نمیشه گذشته رو تغییر داد ولی میشه آینده رو ساخت ! حتی در بدترین روزا تو خودت نور امیدی در زندگی خودت هستی پس اگر امیدی نداری این کتاب برای توعه ؛)

قسمت های جالب کتاب از نظر من :

ثورو می‌گفت

"با اطمینان به سوی رویاهایت قدم بردار . ان زندگی را تجربه کن که تصور کرده ای "

تعداد زندگیهایی که می تونی داشته باشی به اندازه احتمالاتیـه کـه تـوی عمرت داری . توی بعضی زندگی ها انتخاب های متفاوتی می کنی و اون انتخاب هـا نتایج متفاوتی رو ایجاد می کنن . اگـه فقـط یـه کـار رو متفاوت انجام داده بـودی ، داستان زندگیت متفاوت می شد . همه اون زندگی ها هم توی کتابخونه نیمه شـب وجـود دارن همه شون درست به اندازه این زندگی واقعی ان .

برتراند راسل می‌نویسد :

ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که زندگی بترسد مرده ای بیش نیست .

گاهی حسرت ها هیچ ریشه ای در واقعیت ندارند !

گاهی تنها راه یاد گرفتن زندگی کردنه !

میتوانی همه چیز را داشته باشی و هیچ چیز را حس نکنی:)

دفتری که زندگی در ان جریان دارن !

بازم بعد مدتها رفتم سراغ همون دفتر ، دفتری که از ۸ سال پیش مادرم برام از خاطرات و اتفاقات می‌نوشت هر چند کم ولی تک تک این جملات برای من یادآور خاطرات قشنگی هستن ، خاطرات هر چند زیبا همینقدر هم دلگیر هستن چون ادم دلتنگ خاطرات میشه :) و دلش میگیره بنظرم یکی از زیباترین پدیده های زندگیم این دفتره ، انگار بین صفحات این دفتر زندگی هنوز جریان داره انگار فرق نداره ۱۰ سال بگذره یا ۲۰ سال شخصیت اصلی این داستان همچنان زندگی میکنه و روز به روز بزرگتر میشه و باهاش زندگی میکنیم ولی شخصیت این داستان همیشه توی این صفحات باقی میمونه و میتونه تکرار بشه اما توی زندگی اصلی قرار نیست جایی مکث کنه یا روزا ها تکرار میشه دفتری که نویسنده اش خداست فقط جلو میره !

گر نگهدار من ان است که من می‌دانم

شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد !

قشنگه نه ؟

مرگم قشنگه نه ؟ یه رهایی راحت یه آرامش روحی که دیگه حالا دغدغه نداره درد نمیکشه قشنگه رهایی مطلق از زندگی :) جذاب بنظر میرسه میتونم روش حساب کنم و کاش جای قبل هایمان به اینجا نمیکشید :)

کاش ادما بدونن!

پیام دادن و توضیح دادن راجب اتفاقای خوب و خوشبختیشون هیچ جذابیتی برای ادمی که از لحاظ روحی داره نابود میشه نداره پس لطفاً تمامش کنید ! واقعا فکر میکنم بهترین لحظات زندگیم تا وقتی هست که بهم پیام نمیدن خب باشه پیام هم دادی چه لزومی داره برای یه ادم که نابود شده از خوشبختی هات بگی ؟

کلافه شدم :))

حالم خوب نیست کلافه شدم دیگه اصلا از اتاق بیرون نمیام با هر مسی حرف میزنم دعوام میشه حوصله خودمم ندارم واقعا شرایط مزخرفیه ولی دیگه مهم نیست نمیتونم بهتر بشم:))

جامعه و انتخاب رشته !

حالا میفهمم مزخرف ترین جامعه رو داریم ! جامعه ای که فکر میکنن هر کی پزشک بشه خیلی انسان خفن و عالی هست بدرد هیچی نمیخوره ! و حالا مردم ... طرف منو بعد ۴ سال دیده میگه فقط برو تجربی نری رشته دیگه ای یکی نیست بگه تو چیکار منی که دخالت میکنی ؟ شاید من اصلا علاقه ای به تجربی نداشته باشم :/ یا اون دفعه یکی میگفت خانم دکتر آینده اخه شاید من نخوام دکتر بشم این کارا چیه واقعا یعنی همه باید دکتر بشن تا موفق بشن ؟ زوریه مگه ؟ این همه افراد موفق توی دنیا هست ولی فقط پزشکا موفق هستن ؟

روز خوبی بود!

با تمام گریه های بعدش ، با تمام بیخوابی های دیشب ، با تمام استرس نگرانیش ، بخاطر بودن با اونا خوب بود چون اونا بودن چون اون بود چون از ته دل خندیدم مهم نیست که ۱۰ دقیقه بعدش چقدر از ناراحتی گریه کردم مهم نیست که دوباره برگشتم به اون روزا مهم نیست هیچ کدوم تا زمانی که فقط یه ساعت تونستم خوشحال باشم :)))

اتاق تکونی !

کل اتاقم که یه هفته هست مثل بازار شام هست رو جمع کردم یعنی از خستگی دارم میمیرم تازه باید برم درسام رو بخونم و کارام رو انجام بدمم:)))

شاملو میگه :

حرف دل همه رو شاملو گفته، اونجا که میگه :

‏"برای تو

برای چشم هایت

‏برای من

برای دردهایم

‏برای ما

برای این همه تنهایی

‏ای کاش خدا کاری کند"

تصمیمات آینده را تغییر می‌دهند!

"تعداد زندگیهایی که می تونی داشته باشی به اندازه احتمالاتیـه کـه تـوی عمرت داری . توی بعضی زندگی ها انتخاب های متفاوتی می کنی و اون انتخاب هـا نتایج متفاوتی رو ایجاد می کنن . اگـه فقـط یـه کـار رو متفاوت انجام داده بـودی ، داستان زندگیت متفاوت می شد . همه اون زندگی ها هم توی کتابخونه نیمه شـب وجـود دارن همه شون درست به اندازه این زندگی واقعی ان "

_کتابخانه نیمه شب

تبدیل شدم !

تبدیل شدم به همون آدمی که همیشه ازش میترسیدم همون ادمی که گاهی توی خواب هام می دیدمش همون دختر همون ...

خستم از این روزا !

خستم از این روزا ...

خستم از ناراحتی ...

خستم از دیدن این همه غم توی کشورم ...

خستم از دیدن گریه های پدر و مادر برای فرزندشون ...

خستم از این روزای بد ...

فکر نمی‌کردم به جایی برسه حسرت به دل روزا خوب باشم ...

حتی دلم میخواد برگردم به چند روز قبل این روزا ...

اما نمیشه ...

و حالا ....

هیچ وقت قرار نیست ادم قبل این اتفاقات بشم ...

منه جدید !

منی که تا دیروز اگر کمتر از ۹ ساعت می‌خوابیدم سردرد می‌گرفتم و غش می‌کردم الان سه روزه کلا ۸ ساعت خوابیدم و توی ۲۴ ساعت گذشته ۴ ساعت خوابیدم نمی‌دونم چطوری زندم ولی هر چقدر مغزم و بدنم میکشه چشمام درد میکنه

بله اینم برنامه ما !

من گفتم از مدرسه بیام قطعا مادر گرامی این متن ها رو خونده اما برگشتم و دیدم هیچی نمیگه گفتم نوشته هام رو خوندی ؟ گفت کجا بود ؟ گفتم کنار تختت گذاشتم حقیقتا خیلی نگرانم

باید می‌گفتم؟

حالم گرفته بود ! رفتم سه صفحه نوشتم و گذاشتم جایی که توی دید باشه تا مامانم صبح که دید اونا رو بخونه امیدوارم متوجه بشه که برای اونه و بخونه و البته چیزی خراب نشه من دیگه حوصله مشکلات جدید ندارم سعی کردم صادق باشم پس نباید اتفاق بدی بی افته نه ؟ سعی کردم بگم به عنوان یه نوجوان چه احساسی دارم :)) حقیقتا دلم میگیره همیشه وقتی بخاطر یسری سختگیری ها یواشکی زندگی میکنم همیشه احساس عذاب وجدان دارم که چرا خانواده ام نمیدونن ! یه طرف با گفتن به اونا همه چیز بدتر میشه و امیدوارم این نوشته ها مشکلات جدید بوجود نیاره و امیدوارم تاثیر مثبت بزاره :)) خدایا به امید تو 🤍🕊️

امروز مدرسه عالی بود !

خیلی طولانیه فردا میگم ولی عالی بود شاید بهترین روزش امروز بود :)))

زندگی ! Your life :))

زندگی زیباست ، زشتی‌های آن تقصیر ماست،
در مسیرش هر چه نا زیباست ، آن تدبیر ماست

زندگی آب روانی است ، روان می‌گذرد…
آنچه تقدیر من و توست ، همان می‌گذرد ...🤍🍃

نامه ای به تمام خانواده ها !

این نامه برای تمام خانواده ها هست و راجب فرزندانشون هست !

دختر / پسر شما حق زندگی کردن داره همیشه و همه‌جا از بچگی به ما گفتن انسان حق در تصمیم گیری در زندگی و .... داره پس چرا توی واقعیت عکس چنین چیزی ثابت شده ؟

امروز دیدگاه نوجوانان و جوانان مثل قبل نیست دوران عوض میشه و طرز فکر ها هم عوض میشه مثل الان هر دهه ای قطعا با اون یکی فرق داره ( خیلی به موضوعات دیگه نپردازم که از اصلا داستان دور نشیم) خب حالا شما پدر و مادر گرامی چرا تلاش میکنید حق زندگی رو از فرزندتون بگیرید ؟ چون فکر میکنید وظیفه دارید که درست تربیتش کنید و به همین دلیل قصد دارید که زندگیش رو تغییر بدید و اونجور باشه که شما می‌پسندید ! اما شما فقط میتونید تلاش کنید زندگی خوبی برای فرزندتون فراهم کنید و بهش کمک کنید و مراقبش باشید ، اون نوجوانی که به هنر علاقه داره نمیتونه بره تجربی ! این جمله برو تجربی در کنارش به علاقه ات هم ادامه بده یعنی چی ؟ فرزند شما اصلا به تجربی علاقه نداره و استعداد و هنرش در نقاشی هست خب چطوری انتظار دارید بره تجربی ؟ لطفاً لطفاً بزارید راه خودشون رو انتخاب کنن ، قرار نیست همه پزشک بشن و جامعه تنها به پزشک علاقه نداره متاسفانه امروزه اگه رتبه یک تجربی باشی با رتبه یک ریاضی _ فیزیک فرق داری ! دیدگاه جامعه غلطه اما شما دیگه چرا ؟ چرا میخواید آینده فرزندتون رو خراب کنید و فکر میکنید راه درست چیزی هست که شما میگید ؟ جامعه به همه شغل ها نیاز داره و یه وکیل و یه پزشک و یه مهندس همشون قابل احترامن ! خیلیا میگن پزشک بشو درآمدش خوبه ! خب اگه فرزند شما در رشته دیگه ای استعداد داره خب قطعا توی اون رشته هم میتونه به این درآمد برسه ! خواهش میکنم ارزوی خودتون رو برای بچه هاتون نخواهید ! اونا حق انتخاب دارن و یه نوجوان ۱۵ _۱۶ ساله هم میتونه برای رشته اش تصمیم بگیره و بچه نیست وگرنه چرا انتخاب رشته رو میزارن سال نهم به دهم ؟ لطفاً فقط راهنمایی کنید ! و چیز دیگری که هست اینکه یسری خانواده ها توی این فرزندانشون رو محدود میکنن حالا من نمیگم همش غلطه نه ولی یسری محدودیت ها غلطه واقعا ! و لازمه بگم شما با محدود کردن بچتون یه انسان صادق و درست تحویل جامعه نمیدید بلکه یه فرزند دروغگو و پنهون کار تحویل جامعه میدید که چون شما نزاشتید اینکارو کنه یواشکی اون کار رو انجام داده ! در هر صورت اون کار خودش رو انجام میده اما چون شما محدودش کردید بیشتر تلاش میکنه که برخلاف نظر شما اونکار رو انجام بده ! شما بیاید برای یسری محدودیت ها که لازم نیست اینها رو بردارید خودتون متوجه میشید که بچه ها دیگه اون لجبازی قبل رو ندارن و حالا خودشون هم میدونن که چندان چیز مهمی نبود حالا اگر عکس همین رو انجام بدید مصمم تر میشن ! نکته بعدی اینکه شما با اجبار برای نوع پوشش و رفتار فرزندتون نمیتونید چیزی رو درست کنید چون به هرحال فرزند شما اینجوریه و حالا شما باهاش مخالفت کنید در آینده کار خودش رو می‌کنه پس شما با سختگیری نمیتونید اون ادم رو تغییر بدید ! خواهش میکنم اجازه بدید فرزندانتون زندگی کنن و تصمیم بگیرن اونا هم حق زندگی و تصمیم برای خودشون دارن و لطفاً مقایسشون نکنید و اینقدر اذیتشون نکنید بخدا که عامل ۹۰ درصد افسردگی در نوجوانان مشکل با خانواده هست ! اجازه بدید که حق داشته باشن برای زندگی نمیگم که فرزندتون رو ول کنید و مراقبش نباشید نه ! فقط مثل دوست باهاش باشید و بزارید باهاتون راحت باشه :) اون موقع می‌بینید چقدر فرزندتون خوشحال تر و راحتتره مثل یه دوست راهنماییش کنید و بزارید باهاتون راحت باشه اونوقت خیلی ادم بهتری تحویل جامعه دادید !

حرف آخر / متاسفانه خیلی از خانواده ها فکر میکنن که باید به چیزی که نرسیدن فرزندشون برسه و گاهی هم مثلا میگن چون این برای ما فراهم نبوده ما برای فرزندمون فراهم کردیم و فکر میکنن دیگه چیزی برای رفتار درست با فرزندشون نیاز نیست ! نه بیاید همه وجه ها رو در نظر بگیرید .

پ.ن: من خیلی کلی صحبت کردم و اگر چیزی نبود بگید تا راجب اونم بنویسم در ضمن حمله نکنید چون نگفتم بچه هاتون رو به امان خدا ول کنید من فقط گفتم شیوه تربیتی رو درست کنید ! و ببخشید اگر طولانی شد میخواستم نظر خودم رو بگم. :))

فردا روز سخت :))

فردا روز سختیه از آغازین تا پذیرایی در موکب مدرسه تا کلاس زبان :))) امیدوارم زنده بمونم خدا

غمگین

شده باران بزند بر بدن پنجره‌ات

ناگهان بغض بیفتد به تن حنجره‌ات :((

خواب جالب من :)))

تقریبا یه ساعت خوابیدم ولی خب یه خواب باحال در عین حال خنده دار دیدم ، خواب دیدم به دوستم پیام دادم که راستی فست فودی عموت آدرسش کجاست ؟ اونم جواب نداده بود بعد داشتم می رفتم دور بزنم یکی دیگه از دوستام رو دیدم گفتم که عه تو کجا میری گفت میرم دور بزنم گفتم عه بیا با هم بریم بعد رفتیم مغازه آبمیوه خریدیم بعد همون دوستم پیام داد آدرس داد منم به این دوستم گفتم میای فردا بریم ؟گفت باشه بعدش گفت بیا بریم یه جایی ببینم نظرت چیه گفتم چی ؟ بعد رفتیم توی یه مغازه میگه بنظرت این شیشه آکواریوم خوبه ؟ گفتم اره خوبه بعد گفتم برای چیته توضیح داد و نمیدونم سر و کله خانواده ام از کجا پیدا شد و اونا هم یهو پیدا شدن و من داشتم با یکی راجب جنس شیشه آکواریوم حرف میزدم😂😭 بعد اون گفت اینجا باش یه لحظه میام گفتم باشه بعد اومد بهش گفتم که ما فردا میخوایم بریم بیرون تو هم بیا دعوت ما گفت تا ببینم چی میشه بعد فرداش شد مثلا من و دوستم رفتیم همون فست فودی که با اون دوستم هماهنگ کرده بودم بعد اون اومد و سلام و احوالپرسی بعد نمیدونم یکی دیگه هم بود باهامون ولی فکر نمی‌کنم توی زندگی واقعیم این ادم باشه بعد اون دوتا دوستم رفتن سفارش بدن و من و اون ادم غیر واقعی بیرون نشسته بودیم و حرف میزدیم که اون آدمی که دعوت کرده بودیم هم اومد و خب یکی رو با خودش اورده بود تا اینجا نو پرابلم اومدن سلام کردم و اینا گفتن میخوان یه میز دیگه بشینن ( چه غلطا) گفتم باشه و رفتن جای دیگه بعد یکی از فامیلامون که داشت رد میشد از اونجا اومد و گفت عه چه خوب دیدمتون منم مهمون شما با خودم گفتم این دیگه از کجا اومد خدایا نجاتم بده که خواب تمام شد:)))

تم جدید ؟

خب اونایی که وبم رو دنبال میکنن میدونن من همیشه دنبال تنوع هستم و خب این که مدت طولانی وب یه رنگ باشه برام اذیت کننده هست پس دنبال تم جدید می گردم ولی فعلا چیزی مورد پسندم نبوده بیاید بگید چه تم هایی رو شما خوشتون میاد :)) شاید بدرد منم خورد ، تنکس