رفتن از این شهر
سال ها منتظر امروز بودم و حالا که رفتن نزدیکه دلم خیلی تنگ میشه با اینکه کلی خاطره بد از این شهر دارم
سال ها منتظر امروز بودم و حالا که رفتن نزدیکه دلم خیلی تنگ میشه با اینکه کلی خاطره بد از این شهر دارم
حالا که هجوم افکار و نگرانی ها چشمان کم سوی منو امشب بی خواب کرده گفتم شاید جالب باشه راجع به این موضوع بپردازم. شاید اگر مدتها قبل کسی به من درمورد نقش یک معلم تو زندگی و آینده ما میگفت نمیپذیرفتم چون من همیشه اعتقاد داشتم مگه یه چند ساعت وقت گذروندن با یه معلم چه تاثیری روی ما میتونه داشته باشه اما این عقیده دقیقا از یکسال پیش تغییر کرد... وقتی وارد دبیرستان شدم با یه معلم زیست آشنا شدم که تدریسش از همون اول سال بسیار منو مجذوب خودش کرده بود ، ساعت سر کلاسش سریع میگذشت و اصلا خسته کننده نبود . ایشون بسیار از بچه ها حمایت میکرد و منم به واسطه علاقه زیادی که به ایشون داشتم حسابی تلاش میکردم و ایشون مدام از من تعریف میکرد . پارسال به دلایلی بیماریم بهم اجازه نداد بقیه سال از این تعریف ها بهره ببرم ایشون خیلی به من ایمان داشت اما میدیدم بسیار از بابت اینکه دانش آموزش بخاطر مریضی افت تحصیلی کرده ناراحته یادمه پارسال موقع امتحانات ترم زیست رو ۱۷.۵ شدم کل مسیر خونه و تا فردا عصر رو کامل گریه کردم حس میکردم لیاقت بیشتر از اینا رو دارم این نمره کافی نبود . با خودم گفتم یه روز یادت میره اما فکر نمیکنم این موضوع تا سالها بعد یادم بره درسته تاثیری تو زندگی الان من نداشت اما شاید اون گریه ها آینده منو عوض کرد . بعد یه دوره سخت تو تابستون امسال تصمیم گرفتم حسابی تلاش کنم . یادمه هر روز از شیش صبح تا شب تو کتابخونه بودم دم غروب بر میگشتم ظهر بعضی اوقات تو حیاط کتابخونه درس میخوندم اونم گرمای مرداد جنوب که نفس آدم رو بند میاره اما چیزی که منو نگه داشته بود برگشتن و تبدیل شدن به دانش آموز مورد علاقه دبیرم بود . سال تحصیلی جدید شروع شد یادمه یه روز برگشتم و کلی گریه کردم حس میکردم دبیر زیستم حسابی ازم ناامید شده و من خیلی از بابت این موضوع ناراحت بودم میدونید بحث ارزش بود این دبیر اینقدر برای من عزیز و ارزشمند بود که این ماجرا حسابی ناراحتم کرده بود و این شد که اوایل سال کلاس زیست حسابی برام سخت میگذشت تا اینکه دو امتحان رو به فاصله یک هفته دادم دبیر زیست جلسه بعد اومد سر کلاس گفت خیلی نمرات بد بوده انتظار بیشتری داشتم من خیلی استرسی شدم و تو دلم گفتم یعنی بازم اون همه زحمت تو کتابخونه و وسط تابستون نتیجه نداد ؟ هیچ وقت اون لحظه رو یادم نمیره یهو اسمم رو خوند گفت آفرین تشویقش کنید بالاترین نمره کلاس و من اون لحظه بین هجوم استرس و شوق رسیدن غرق شده بودم ، قلبم تند میزد و خوشحال بودم . برگه رو گرفتم سرمو گذاشتم روش و یه لبخند رضایت رو لبام نقش بست دیدم داره نتیجه میده بلاخره!این روال تکرار شد بارها بهترین شد تو مدرسه آزمون های کشوری و رتبه های دو رقمی حسابی دبیر زیست رو به من امیدوار کرد اینبار حتی بیشتر اوایل سال پارسال ذوق میدیدم ایشون آبان ماه از مدیر مدرسه خواسته بودن از من تقدیر کنن و وقتی رفتم هدیه و تقدیر نامه رو گرفتم ایشون گفتن که آرتمیس حسابی امسال ترکونده و من سراسر شوق شدم . شاید این دغدغه بچگونه باشه اما برگشتن به جایی که لایقش بودم آرزوی آرتمیس ۱۵ ساله بود که داره توی ۱۶ سالگی بهش میرسه ! بالاتر گفته بودم دبیر زیستم رو خیلی دوست داشتم و همیشه دلم میخواست پیشش موفق بنظر بیام و خیلی خوشحالم به اینجا رسیدم میبینم که بارها جلوی بچه ها ازم حمایت کرده بارها بهم گفته بهم ایمان داره و روزی رو میبینه که یه پزشک موفق شدم این تعریف ها برای من بسیار ارزشمنده ، گاهی وقتی حس کردم کافی نیستم ایشون تو کلاس تاییدم کرد و گفت میدونه که من موفق میشم . ایشون خیلی از من حمایت کرده و حمایت میکنه و من از این بابت بسیار خوشحالم . امتحانات ترم امسال سخت سرماخوردم امتحان زیست بود و حسابی نگران بودم نشستم برای امتحان با حال مرگ خوندم صبح رفتم سر جلسه دبیرم گفت نمیخواست بیای تو از نظر من ۲۰ هستی و شک ندارم به این موضوع با این حال امتحان دادم و ۱۹ شدم( حالم بد بود یادم رفته بود بنویسم یه سوال رو ) وقتی برگه رو گرفتم و ناراحت بودم که چرا کم شدم جلوی همه بهم گفت خجالت نکش از نمره ات من میدونم مریض بودی وگرنه از من این نمره تو نیست و تو مطمئنا کامل می گرفتی . میدونید اینکه مدام جدیدا بچه ها بهم میگن دبیر زیست خیلی بهت اهمیت میده و علاقه داره خوشحالم میکنه و خلاصه اینقدر ایشون همیشه ازم حمایت میکنه که واقعاً شاید بخش زیادی از تلاشم بخاطر ایشون باشه و حالا میفهمم چقدر معلم میتونه رو زندگی دانش آموز تاثیر بذاره و آینده اش رو عوض کنه و چقدر نقش مهمی در جامعه دارن ، دوست دارم روزی به یه جایی برسم که ایشون بهم افتخار کنه و همه جا بگم بعد خانواده ام هیچکس اندازه ایشون به من ایمان نداشت .
پ.ن : دلم نمیاد اسمی ازشون نبرم بنابراین میگم «خانم صادقی » عزیز شما بسیار برای من ارزشمندی و هرگز حمایت هاتون و تدریس فوق العاده خوبتون رو فراموش نمیکنم (✯ᴗ✯)
از اون شبایی که حس میکنی دلت میخواد بمیری و تقصیر خودته
این روزا که ساعت ها درگیر درسم که حتی موقع ناهار و شام هم کتاب دستمه دیگه تایمر نمیگیرم چقدر درس میخونم فقط میدونم که کل روز مشغولم با این حال راضی هستم و امیدوارم زندگی ارزشش رو داشته باشه
از اول سال فکر کنم پنجمین باریه که درگیرش میشم از شدت خستگی و فشار ، اولیش اینجوری بود که من ایستاده بودم و یهو انگار تمام بدنم قلبم شد جوری تا دو سه دقیقه کوبید که اکسیژن کم آوردم نفس نفس زدم و حس میکردم ا