کارنامه

بعد این خواب میری تو پذیرایی رو بابات میگه کارنامه ات رو دیدی ؟ دیدی ولی روت نمیشه بگی اما نگاه میکنه تو چشمات و میگه افتضاح بود ! ممنون من بدتر این نمیشم اینم یه تیر دیگه

خواب های ناگوار

از واقعیت به خواب پناه میبرم شاید اندکی آروم بشم ، سه ساعت پی در پی خواب می‌بینم با فردی که باهاش مشکل دارم در حال مکالمه هستم اونم نه یه مکالمه عادی ، یه مکالمه ای که روح آدم رو پر از احساسات منفی میکنه و اعتماد به نفسش رو ازش میگیره...

خطاب تو...

خطاب تویی که این بنده خدا دوستت داره میگم ، خوشبحالتتتت

مگه میگذره آدم ؟

مگه میگذره آدم از اونی که زندگیشه ؟ مگه ریشه از زردی شاخه هاش سخته میشه ؟

من اونجایی فهمیدم....

من وقتی فهمیدم من با بقیه فرق دارم که داشتم برای اولین بار از کشور خارج میشدم و پاسپورتم توسط کشور مقابل مهر نمی‌خورد ، من تنها و نگران در حالی که هیچی از زبون اونا نمیدونستم ایستاده بودم...

من وقتی فهمیدم با بقیه فرق دارم که آخر شب همه کنار خانواده هاشمن نشستن و من تنها به دلخوشی های یه پسر بچه ۵ ساله گوش می‌دادم...

من وقتی فهمیدم با بقیه فرق دارم که پرنده هام در حال جون دادن بودن و یه قرون پول نداشتم پرنده هام رو ببرم دکتر ...

من وقتی فهمیدم با بقیه فرق دارم که یک سال سردرد های شدید داشتم و قرص اعصاب خوردم...

من وقتی فهمیدم با بقیه فرق دارم که بابا جانم رو جلوی چشمام خاکش کردن ....

من وقتی فهمیدم لا بقیه فرق دارم که لاک زدن ، آرایش کردن و دختر بودن برام آرزو بود....

من وقتی فهمیدم با بقیه فرق دارم که همون روزا که پدرم رفت ، قرص اعصاب میخوردم تشخیص توده توی مغزم دادن ....

من وقتی فهمیدم با بقیه فرق دارم که پای عزیز دلم رو میخوان قطع کنن و بخاطر سهل انگاری منه...

خدایا خدایا دیگه نمی‌کشم دیگه نمی‌کشم هر چی سرم اومد گفتم ، خدایاشکرت تو بزرگی تو رحیمی ، گفتم حتماً دیدی من طاقت دارم این دردا رو دادی وقتی همشو فهمیدم صبوری کردم اما پوکیدم الان اصلا من هیچی به من نگاه نکن منو بنده ات ندون که چهارساله منتظر نگاهتم این عزیز دل چه گناهی کرده من پول نداشتم بخدا من مریض بودم اون روزا توروخدا کمک کن بتونم ببرمش دکتر توروخدا پاش خوب بشه خدا من هیچی برای خودم نمیخوام خدایا داره درد میکشه نکن با من نذار تا آخر عمر گناهش پام باشه

خدایا به حق ابالفضلت منو نگاه کن

من دیگه مردم اونو برام نگه دار

ناراحت کوچولو

بسیار بسیار از بابت اتفاق پیش اومده ناراحتم اما نمیتونم به کسی حتی دلیلش رو بگم

کشتی غرق شده

دیروز یکی از وحشتناک ترین روزای زندگیم بود ، اینقدر وحشتناک که اصلا حس کنم الان نیستم یا اینجا نیستم . فکر کن خیلی عادی داشتم زندگیمو می‌کردم با یه استوری فهمیدم همه چی خیلی جدی تموم شد ، یه استوری پرونده تموم چهار سال دوستیمون رو بست کاملا ، چه ساده بودم که فکر می‌کردم تهش اینجوری نمیشه یا حرفاش درست نیست. تموم شد کاملا همه چی

دیروز فهمیدم یکی از پسرای فامیل هم میخواد ازدواج کنه که توقع نداشتم اما خوشحال شدم ایشالله خوشبخت بشن.

ولی این استوری لعنتی و چهار سال عمرم از جلوی چشمام کنار نمیره