سالی نو ...
پیشاپیش سال نو مبارک ، امیدوارم سالی پر از حس و حال خوب براتون باشه و دل همه ملت ایرانم شاد باشه...
پیشاپیش سال نو مبارک ، امیدوارم سالی پر از حس و حال خوب براتون باشه و دل همه ملت ایرانم شاد باشه...
همیشه بیشترین چیزی که اذیتم میکنه اینکه هیچ حقی مبنی بر انتخاب اینکه الان اینجا باشم نداشتم ....
باز به رسم عادت هر شب موهایش را شانه میزد اما اینبار آرام تر ، لطیف تر، گویی کسی پشت این در منتظر او بود و همچنان میخواست اون را منتظر نگه دارد ، دست از شانه کردن موهای لطیف خرمایی اش برداشت اما مانند همیشه به رخت خواب نرفت ، رژ لب سرخ تیره اش را برداشت و با دقت همیشگی اش روی لب هاش کشید . همیشه باور داشت یک زن وقتی رژ سرخ میزند قدرتش را نشان می دهد و هرگاه ناراحت بود با زدن یک رژ سرخ ، با نشان دادن قدرتش غم هاش را دور می انداخت . فکر میکردم اینبارم مثل همیشه میخواهد غم هاش را پنهان کند اما دیدم با آرامش به سمت شمع کوچک گوشه اتاق رفت ، آن را روشن کرد و روی تختش نشست ، بسیار متعجب شدم اولیم باری بود اینکار ها را انجام میداد ، آروم رفتم به سمتش و پرسیدم : چیزی شده ؟ به سمتم برگشت و لبخند آرومی تحویلم داد : فکر کنم دگر به آخر داستان نزدیک شدیم . شکه شدم ، گفتم : منظورت چیه ؟ قهقه زد یهو قهقه اش به ترکیب اشک در آمد: بارها بریدم و صبر کردم ، بارها تحمل کردم و سکوت انتخابم بود ، اینبار در برابرش دردش کم آوردم ، میخوام تمامش کنم ... حالا نوبت من بود قهقه بزنم : شوخی میکنی ؟مگه الکیه ؟ چی میگیییی؟ خندید : عصبانی که میشوی خوشگل تر میشوی . عصبانی نگاهش کردم : نپیچون ، چیشده ؟ گفت : امروز دیدمش ، همانقدر خوش قد و بالا بود ، خیلی وقته درد بر من غلبه کرده حالا که دیدمش مطمئنم میتوانم تمامش کنم . داد زدم : به فکر من و بقیه نیستی ؟ آروم گفت : خاک سرد است شما زود فراموش میکنید اما من اگر زنده بمانم به تدریج خواهم مرد . چشمانش پر اشک شده بود به ماه پشت شیشه نگاهی انداخت و چشمانش پر از شوق شد : در آخرین روز زندگی ام او زیبا ترین تصویر بود ... آرام صدایش رفت پ بدن بی جانش بر تخت افتاد ، به سمتش دویدم اما هر چقدر صدایش زدم دگر برنخاست....
به وقت تو...
میبینم من اگه زندگیم خوب بود تمام وبلاگم متن های غمگین نبود :)
۷ صفحه از یه پی دی اف رو باید برای کامل گرفتن نمره رایتینگ کامل میکردم و الان فقط ۴ صفحه مونده ... اگر مریض نبودم کامل حل میکردم اما متاسفانه مریض شدم و بدنم جون نداره ...
زندگی کردن نادرترین اتفاق جهان هستی است . بیشتر مردم فقط وجود دارند ، همین .
دلم میخواد کنارم بود و تمام حرفام رو در یک بغل خلاصه میکردم و اونم دردمو میفهمید و محکم تر بغلم میکرد... حالا که اون نیست کاش یکی بود حرفامو بشنوه و پا به پام گریه کنه..
هر وقت میام خوشحال باشم و از اینکه دوست دارم لذت ببرم و خودمو قانع کنم که همینم خوبه یه خبر از تو زمینم میزنه ، من دیگه قدرت اینقدر زمین خوردن رو ندارم ، من دیگه از اشکی ندارم که برات بریزممم ....
امروز روز خوبی بود ، پر از حس آرامش و سرشار از خوشبختی و احساسات خوب بودم ... بعد مدتها دلم برای یه حال خوب و قدم زدن توی خیابون های شلوغ تنگ شده بود ، راستی امروز دوستم گفت وقتی دیدتت خیلی براش جذاب بودی و حتی نزدیک بوده دلش. برات بلرزه و گفت خیلی جذاب و مهربونی... حرفاش حق بود مگه میشه عاشقت نشد نور چشمم:)
بماند به یادگار از اولین باری که دیدمت۱۲/۱۰
تولدته منم جلوم یک کیک
که شیک میشه میره عین سرنوشت
چه حیف سلامتی تو که بوده کم برات بهشت
ی پیک چه زشته عشق
میترسم همونی باشه که توی ذهنمه و برای همین خیلی استرس دارم ... حقیقتا بخاطر تو هر روز استرس دارم و نمیدونم چیکار کنمو حالاا.... خداکنه اون نباشهه خواهش میکنم
نگرانم عمیقا ... نمیدونم چرا حتی نمیدونم چطوری بیانش کنم ، بشدت نگرانم خیلی خیلی ....و نمیدونم چرا این قلب لعنتییی آروم نمیشه .... من حق ندارم براش گریه کنم...
امروز برای یک هفته آینده برنامه ریزی کردم و تا حدودی موفق بود امیدوارم بتونم همینجوری پیش برم ...