بی خبری !

امروز مامانم گفت بهترین شرایط برای من اینکه از هر اتفاق بد بی خبر بشم تا مسیری که دارم طی میکنم رو خراب نکنم و متوقف نشم گفت حتی هر کسی مرد یا هر اتفاقی براش افتاد به این مسیر ادامه بده حیفه اینقدر براش بی خوابی کشیدی و اذیت شدی خندیدم و گفتم اتفاقا یکی از بدترین خبر ها هفته پیش بهم رسید خب انگاری هنوز زندم و دارم تلاش میکنم

تصمیم !

شنیدم که بابا دوباره تصمیم گرفته مهاجرت کنیم ، تقریبا هر چندسال یه بار این تصمیم مطرح میشه و الان هم شنیدم داشت درمورد همین موضوع حرف میزد ، نمیدونم اگه مهاجرت کنن چی میشه واقعا اصلا کجا میرن ؟ البته در صورتی که از ایران برن من تنها عضوی از خانواده هستم که بخاطر شرایط تحصیل همراهشون نمیرم ، امیدوارم حداقل کشور مناسبی رو انتخاب کنن ! دارم به این فکر میکنم که آیا میتونم بهشون سر بزنم یا نه ؟

مسابقات بسکتبال

اون روز وسط مسابقه بسکتبال خیلی خوب عمل کردم ، توپی نبود توی سبد نداره و همه چیز عالی بود نمیدونم بین دوستام بحث چیشد گفتن اگه این توپ رفت توی سبد به فلانی میرسی از روی خنده و شوخی زدم ، نرفت ! دوباره زدم و زدم ... بازم نشد! انگار این توپ فهمیده بود باید منو با واقعیت رو به رو کنه و من نمیخواستم قبول کنم ده ها بار زدم کسی باورش نمیشد چطوری بعد کلی بازی بدون خطا حالا یه توپ توی سبد نمیره اما به محض اینکه از روی این حرفم برگشتم و پذیرفتم توپ ها همه رفتن تو سبد ! میدونی با دست سرنوشت نمیشه جنگید .

( من چقدر بیچاره ام که به یه آدم رفتنی دل بستم !)

پ.ن : این جمله داخل پرانتز رو سال ۱۴۰۱ نوشته بودم وقتی گفتن دعا کنم زودتر از ایران بری!

روز جدید بدون تو!

صبح بیدار شدم بعد مدتها خوابت رو دیده بودم حالم خیلی بد بود داشتم میمردم از دلتنگی چهل دقیقه بهت فکر کردم بعد خودمو جمع و جور کردم که زندگی رو برگردونم به حالت عادی ، میدونم سخته اما خب من خیلی راحت دارم کنار میام دو روز عزاداری عمیق کافی بود ، متاسفانه این زندگی خیلی خودشو باهام درگیر میکنه و نمیدونه من سگ جون تر از این حرفام متاسفانه! هر کاری کنه بازم به زندگی عادیم ادامه میدم پس برمی‌گردیم به حالت قبل با اینکه قلبمون اون قلب سابق نمیشه و نبودش همیشه قلبمون رو اذیت میکنه

نمیدونم چرا امروز همه باهات هم اسم شدن جناب من واقعاً اذیت میشم 💔 کاش اینا رو میخوندی یا حداقل دفتر خاطراتم رو میبردی

داغِ یک عشق قدیمی!

حال روزایی رو دارم که بابام رو از دست دادم همونقدر خسته ، بریده ، مرده . از اون روزا که دلت نمیخواد حافظه داشته باشی. دلت میخواد بخوابی که یادت بره و حالا ذره ذره وجودم با رفتنت رفته! اصلا این شهر و کشور دیگه جای من نیست آقای.... بدون تو ! تموم وجودم میخواد باشه جایی که هستی! بی معرفت نبودی ولی بی خداحافظی رفتی از آخرین باری که دیدمت هم دو سال میگذره و فکر کنم ابدی باشه ، دارم آتیش میگیرم و کاش میشد جیغ زد و یکی درک می‌کرد ، خداحافظ رفیق قدیمی ، عشق قدیمی

زندگی ترکم کرده بود، زندگی آوردی

پ‌.ن : اینو تو چنلم نوشته بودم و حالا.... زندگی رو دوباره بردی رفیق

نبودن ِ تو !

قلبم میسوزه و کاملا تمرکزم روی زندگیم رو از دست دادم من این شهر و این زندگی رو بدون تو واقعاً دوست ندارم حس کنم روحم رفته و من ( جسمم ) محکوم به بودن هستیم.اگه دیگه نتونستم کسی رو مثل تو دوست داشته باشم چی ؟ افسوس از این کشوری که ساختن تو آینده ات رو جایی دورتر از من ببینی

این اولین روز بودن تو توی این کشوره البته که دیروز روز اول بود اما من از امروز می‌شمارم ، روز های بدون تو!

-مهاجرتِ تو ، آغاز تنهاییِ دوباره من -

من امسال رو به فال نیک تعبیر کرده بودم ، تصمیم داشتم این چند روز بیام و بگم که زندگی خوبه که دارم نهایت تلاشم رو برای زنده موندن انجام میدم و بعضی روزا از نهایت تلاشم برای زندگی گاها سرم به بالشت نرسیده خوابم می‌بره من حس می‌کردم خوبم و خوب خواهم موند من امسال رو به فال نیک گرفتم این روزا داشتم فکر می‌کردم چقدر دلم برات تنگ شده ، داشتم فکر می‌کردم چطوری پیدات کنم و ببینمت ، داشتم فکر می‌کردم احتمالا امسال هم روز تولدت رو برمی گردی به این شهر و شده تموم کافه های این شهر رو میگردم و پیدات میکنم تا دوباره ببینمت آخه دو هفته دیگه تولدته! اما امروز صبح تمام رویا های پوچم بر باد رفت... عزیزی اومد گفت یه خبر خیلی بد برام داره اونقدر که ممکنه حالم بد بشه فهمیدم راجع به توعه گفتم لابد ازدواج کردی دیگه داشتم غصه هامو میخوردم حواسم نبود قصد داشتی بری ، حواسم نبود از اول آشنایی مون قصدت رفتن بود گفتم شاید پشیمون شدی شاید بخاطر قیمت دلار و اینا نشده تا اینکه یه استوری نشونم داد که رفتی ، نمیدونم باید چه احساسی داشته باشم که بخش زیادی از قلبم اینقدر ازم فاصله گرفته ، نمیدونم چطوری کاری کنم گریه ام بگیره وگرنه که این غم بغض نشده منو می‌کشه سعی میکنم نه باور کنم نه بهش فکر کنم خیلی ناراحتم که سرنوشت ما اینه اما مطمئنم بهترین تصمیم بود با این وضعیت کشور امیدوارم موفق باشی و بهترین ها برات رقم بخوره میدونم که لایق بهترین ها هستی و به هر چی بخوای می‌رسی من بهت ایمان دارم!

+میخواستم بگم به امید دیدار دوباره ای که هیچ وقت قراره نیست رقم بخوره+

- خداحافظ عزیزم

سازمان امنیت و اطلاعات کشور (؟)

داشتم درس میخوندم و این بین به این مطلب که رسیدم ذهنم کمی درگیر شد که چرا اینقدر این حکومت نسبت به ساواک گارد داره یا بدش رو میگه ؟ مگه بقیه حکومت ها و کشور ها چیزی شبیه ساواک ندارن ؟ تمام دنیا برای مقابله با مخالفان نظام خودشون چیزی شبیه اون رو دارن و حتی در حال حاضر کشور ما هم چنین چیزی رو داره ، کتاب تاکید میکنه شکنجه های شدید جسمی و روحی و این سوال پیش میاد که آیا در سازمان اطلاعات کشور در حال حاضر به مخالفان شکنجه می‌دهند یا کیک و آبمیوه ؟

سردرد !

اینکه بعد هر بار شوک یا ناراحتی شدید حتی اگر منجر به گریه نشه تا چند روز سردرد عصبی میگیرم عادلانه نیست! فکر کنید من نمیتونم عمیق ناراحت باشم یا از ته قلبم ساعت ها گریه کنم چون احتمالا اگه اون ناراحتی منو نکشه این سردرد منو میکشه :)

پ.ن : لعنت به مکان و زمانی که باعث شد دچار این ماجرا بشم از چند سال قبل و هیچ وقت ازم جدا نشه