صبح بیدار شدم بعد مدتها خوابت رو دیده بودم حالم خیلی بد بود داشتم میمردم از دلتنگی چهل دقیقه بهت فکر کردم بعد خودمو جمع و جور کردم که زندگی رو برگردونم به حالت عادی ، میدونم سخته اما خب من خیلی راحت دارم کنار میام دو روز عزاداری عمیق کافی بود ، متاسفانه این زندگی خیلی خودشو باهام درگیر میکنه و نمیدونه من سگ جون تر از این حرفام متاسفانه! هر کاری کنه بازم به زندگی عادیم ادامه میدم پس برمی‌گردیم به حالت قبل با اینکه قلبمون اون قلب سابق نمیشه و نبودش همیشه قلبمون رو اذیت میکنه