آرامش کنار تو معنا شد .....
کلی برات نوشتم و گفتی نه ، همینقدر کوتاه و مختصر بود
حالا نمیدونم نه یعنی برو یا نه یعنی مزاحمم نیستی چون سوالی که پرسیده بودم با جوابت نمیخوند
کلی برات نوشتم و گفتی نه ، همینقدر کوتاه و مختصر بود
حالا نمیدونم نه یعنی برو یا نه یعنی مزاحمم نیستی چون سوالی که پرسیده بودم با جوابت نمیخوند
اگر میدانستی دلم در انتظار یک پیامت چگونه میلرزد ، مرا همیشه نزدیک خودت نگه می داشتی...
دوباره بهت پیام دادم چون تحمل دوریت رو ندارم و جواب دادی ... حالا دیگه نمیدونم چی بگم
قرار بود این هفته برم برای عید خرید کنم که دیشب یهو تصمیم گرفتم پولش رو بدم عیدی برای یسری بچه از طریق بهزیستی و از خیر خرید عید امسال بگذرم ، حالا بماند که چند وقته نرفتم خرید و دلم خرید میخواست ولی من از خیرش گذشتم ، مگه عید چه خبره که بخاطرش برم اینقدر خرید کنم و بچه ای در حسرت یه لباس نو باشه ؟ من عید تنها نمیخوام ، من عیدی میخوام که یکی دیگه رو خوشحال کرده باشم . کاش جای اینکه برای سال نو دنبال نو کردن لباس هامون باشیم عادت های خوب رو در خودمون جای بدیم.دارم گریه میکنم چون حداقل امسال یکی دیگه هر چند کم خوشحال میشه به هر حال بیشترین کاری که از دستم برمیاد همین هست ، مطمئنم دعای خیر و خوشحالی اون بچه ها خیر و برکت رو وارد زندگیم میکنه ، به امید روزی که بچه ای در حسرت یه عروسک ، یه لباس ، پدر و مادر و .... نباشه ، به امید روزی که عدالت بین بنده های خدا باشه!
_خدایاشکرت
پ.ن: این هدیه بخاطر عیدی به کودکان قشنگم بود اما بخشیش بخاطر تولد یکی از عزیزانمه و میخواستم به همین مناسب دل یکی شاد بشه چون مطمئنم خوشحالی همین بچه ها زندگیش رو بهتر میکنه .
پ.ن: لطفاً قضاوت نکنید و نگید که داری منت میزاری یا چرا میگی ؟ توی این وبلاگ که کسی منو نمیشناسه میخوام حس خوبم رو به اشتراک بگذارم .
امروز یذره برای زندگیم تلاش کردم و کمتر خودمو درگیر ناراحتی ها کردم و برای همین احساس بهتری دارم ، هر روز که میگذره درسای جدیدی از زندگی میگیرم و به درک چیزای بیشتری میرسم که سر فرصت براتون توضیح میدم .
دقیقا در همان جایی که بیشترین ترس و یا درد را احساس می کنید ، بزرگ ترین فرصت برای رشد پنهان است .
هر چقدر هم که بگوییم مردها فلان زن ها فلان یا تنهایی خوب است و دنیا زشت است آخرش روزی قلبت برای کسی تندتر می زند.
نگاهم کرد و گفت : میدانی رنج تو از چیست ؟ تو به آنچه نباید ، بسیار می اندیشی ... "
در زند گیم سختی هایی را تحمل کردم که پیش از واقعه گمان نداشتم بتوانم ؛ حتى بعدها باور نکردم که در آن ماجرا تاب آوردم ؛ انسان خودش را نمی شناسد ، خصوصا قدرت هایش را ...
من اولین بار بود توی عروسی گریه میکردم ، اون لحظه که گفت: حرف اول اسمته گردن من تا ابد
تورو میبینمت ضربان دلم میره بالای صد ...
من با فکر تو و کنار تو رقصیدن گریه کردم ، به این فکر میکردم که کاش همین یه شب مال من بودی ، کاش همین یه شب در کنارت می رقصیدم ...
مامانم یه ساعت باهام حرف زد تا قانع ام کنه باید عوض بشم اگه نشم آدم درستی نیستم:)) نمیدونم من چرا امیدوار بودم همه چیز تمام بشه؟ بیخیال
واقعاً نمیدونم امشب برم عروسی یا نه ، خیلی مطمئن نیستم چون واقعاً حوصله هیچی حتی عروسی رو هم ندارم ...
پارسال این موقع دوباره متولد شدم ، وقتی به چشمات دل دادم و ناخواسته عاشقت شدم ... آره درسته عاشق شدن که خواسته نیست! یکسال پیش زندگیم رو عوض کردی ، توی این یه سال خیلی اتفاقات افتاد تا بیشتر عاشقت شدم. تو برای من با بقیه فرق داری ، من هیچ جا نظیر اخلاق و ادبت ندیدم ، من هیچ جا نظیر صبر و مهربونیت ندیدم و هیچ کسی اندازه تو پیامش قلبم رو نلرزوند ، فرداشب عروسی دعوتم و یاد عروسی های نرفته با تو افتادم ... چقدر دلم میخواست با لباس مجلسی منو ببینی ... هنوزم باورم نمیشه یکسال گذشت از شبی که دیوونه ام کردی و لبخند روی لبم آوردی ، روزای خوب و بد داشت ، شبایی داشت که تنم سوخت و شبایی که در انتظار پیامت تا صبح بیدار بودم ... من عمیقاً دلتنگتم و تو هرگز قرار نیست اینو بدونی .... به رسم همیشگی مون شب بخیر≈∞≈
یه دوست عزیزی بنده رو قضاوت کرده و هر چی از دهنش در اومده به بنده گفته و گفته حق با باباته برو خودتو بساز حقته از درون بسوزی و ... دوست عزیز بنظرم شما بیشتر به درون خودت نگاه کن ، شما اگر شخصیت خودتت درست بود اینقدر زود قضاوت نمیکردی ، بنده چرا باید توی تولدی که فقط پدر و مادر و دایی هام و مادربزرگ و پدربزرگم هست با روسری باشم ؟ بعدش هم لباس من با معیار بابام کوتاه وگرنه روی زانومه ، واقعاً برات متاسفم چطوری به خودت اجازه میدی یه نفر رو قضاوت کنی ؟ به هر حال امیدوارم یکی دیگه رو اینجوری قضاوت نکنی
وسط تولدم و هر کسی یجا مشغول حرف زدنه ولی برای اولین بار یه گوشه نشستم و چیزی نمیگم ، سرم و بدنم کلا درده و دلم میخواد گریه کنم ، چون روسری سرم نبود و لباسم کوتاه بود خیلی بد بابا بهم نگاه کرد ولی نتونستم گریه کنم کاش تمام بشه کاش کاش ... جای خالی تو هم باعث شده قلبم بسوزه!
بهم گفت بیخیال عروسی شو و نرو منم گفتم باشه! بهم میگه داری ناراحت میشی خوبه یه بار گفتم نه! تو اولین بارته میگی نه ؟ تو سالهاست میگی نه بعدش هم میگه جای من نبودی همیشه بهت بگن نه ، والا که من جای تو هستم و حقیقتش برام مهم نیست برم یا نرم، دیگه هیچی مهم نیست ، زندگی نیست که جهنمه
باید جوابش رو بدم پس آروم آروم با صدایی گرفته باهاش سلام میکنم ، بخاطر اینکه اینقدر هول شدم خندش میگیره اما برای اینکه کمتر اذیت بشم به یه لبخند اکتفا میکنه ، لبخندی که تا اعماق قلبم رو سوزوند ...
_تیکه ای از متنی که چندماه پیش نوشتم ولی هیچ وقت برات نفرستادمش .
_لطفا اگه کسی این پست رو میبینه آهنگ خبر داری امید نصری رو گوش کنه .
پ.ن : دلم میخواست برای اون بفرستم و حالا که نمیشه دلم میخواد حداقل یکی این آهنگ رو بخاطر درخواست من گوش بده ، ممنونم.
نشسته برام از سفر تعریف میکنه و میگه خیلی خوش میگذره واقعاً نمیدونم چرا اینا رو به یکی میگه که خانواده اش بخاطر وابستگی شدید بهش نزاشتن بره سفر و سه روز گریه میکرده؟ برام مهم نیست حداقل الان دیگه مثل دیشب گریه نمیکنم ، من واقعاً چیزی برای از دست دادن ندارم اینم روش!
نباید گریه کنم نباید... من دیگه تحمل سردرد رو ندارم ولی دارم از درون نابود میشم :) قوی باش دختر قشنگ من ، قوی باش و تحمل کن :))
چندبار ازم پرسیدین اسمت آرتمیسه ؟
_ نه اسم اصلیم نیست و این به این معنا نیست که اسم اصلیم رو دوست ندارم اتفاقا عاشق اسم اصلیم هستم ولی بعد بستن وبلاگ قبلی دوست داشتم یه اسم دیگه برای وبلاگ انتخاب کنم و این شد که گذاشتم آرتمیس و البته اسم اصلیم منو فقط یاد اون میندازه :)))
+ اگر سوال دیگه ای هم هست میتونین بپرسین جواب میدم◉‿◉
دیگه احساس میکنم کم آوردم نه تنها در برابر تو ، در برابر تمام زندگی! من الان باید کنار دوستام توی سفر باشم نه اینجا گوشه اتاق عکس و فیلم هاشون رو ببینم:)) بازم خدا ناحقی نکرد دمش گرم جمعه عروسی دعوت شدیم. الانم دارم نقاشی میکشم براش ولی وقتی نیست حضورش آزار دهنده هست من واقعاً بدون حضورش دارم عذاب میکشم. دلم میخواد دوباره حالمو بپرسی و منتظر پیامم باشی ولی نیستی ... شاید هم هستی ولی باید ازت دور بشم :) من هر شب بدون تو احساس تنهایی میکنم ..
باز خوندم؛ واسه تو…
همونجـــوری… هنـــوز موندم، واسه تو…
می میرم؛ بگی به من، احساستــوُ!
می میـرم! می میــرم! می میـــرم!
حواسم نیست؛ شدی همه کسِ من
حواسم نیست؛ تویی، دلواپسِ من…
حواسم نیست…
تونستم به خوبی از پس دوتا پروژه و امتحان بر بیام با اینکه اصلا آمادگی نداشتم براش اما خب خوب امتحان دادم ، راستش صبح که از خواب بیدار شدم از شدت بدن درد بزور راه میرفتم و با همین وضع امتحان هم دادم خلاصه روز بدی نبود اما اونقدر روح و جسمم ناراحتن که دیگه برام مهم نیست:)))
حس میکنم دارم ذرع ذره ذره آب میشم و دیگه نمیتونم ... هیچ کس نیست که بتونم باهاش حرف بزنم
خیلی دلم میخواد دوباره بهت پیام بدم ، از ظهر که این اتفاقات افتاده و به یه آدم پر از درد که ضعف و تب و لرز داره تبدیل شدم دلم برای حرف زدن باهات تنگ شد آخه توی این شرایط تنها صحبت کردن با تو میتونه یذره بهم انرژی بده و شاید نجات بخش باشه اما واقعاً دلم نمیاد اذیتت کنم و برات مزاحمت ایجاد کنم! مخصوصاً اینکه فردا ولنتاینه و شاید درگیری نه ؟ خب پس ازت دور میشن ... شبت بخیر :)
دوستم پیام داده که خواهر زنده ای ؟ باید بگم زندم و باید وانمود کنم حالم کاملا خوب خوبه و اصلا هم در حال مردن نیستم .
پ.ن: حالا فهمیدم چرا درس میخونم ، چون میخوام ذهنم از درد دور بشه
پ.ن: من از صبح هیچی نخوردم و فشارم داره می افته
پ.ن: مامانم سعی میکنه بهم محبت کنه ولی به قول دبیر ادبیاتم شاید آدمی که ناراحت بشه با عذرخواهی ناراحتیش رفع بشه ولی دلی که بکشنه دیگه درست نمیشه
اون کیه که داره میمیره و داره فیزیک میخونه تا امتحانش رو خراب نکنه ؟ آفرین من! دلم نمیخواد بخونم و انگیزه ای نیست.
پ.ن: وقتی از همه چی بریدی واقعاً هیچی برات اهمیت نداره حتی آدما...
من دیگه همه جوره بریدم همه جوره ، دیگه تمام بدنم داره میسوزه ! کاش جرات داشتم تمامش کنم کاش ولی افسوس افسوس ، من دیگه کم آوردم و با چهارتا قرص زندم :))) کاش یا خدا برای من تمامش کنه یا جرات بده تمامش کنم :) من بهشت نمیخوام هیچی نمیخوام! من دوساله دیگع بریدم ... از همون روز که کارم به قرص کشید
نمیدونید چقدر عصبانیم یعنی کارد بزنی خونم در نمیاد . باورم نمیشه اینقدر توسط یه آدم مسخره تحقیر شدم .
+مشترک مورد نظر فعلا بسیار عصبی می باشد ، لطفاً از ایشان دوری کنید.باتشکر
وای وای باورم نمیشه ای خدا همش تقصیر اونههه
من دارم ذره ذره میمیرم ، واقعاً تو فرق داشتی واقعاً!
من دارم تیکه تیکه میشممم میفهمی ؟ بهم ثابت شد تو با همه فرق داشتی ، حق با رفیقم بود تو تکی و مثلت نیست و امشب از درد این حرفا دارم میمیرم ، کی مثل تو برای من پیدا میشد؟ کاش امشب این اتفاق نمی افتاد! کاش! و کاش اینقدر خوب نبودی:)))
بخاطر فراموش کردنت به هر دری زدم راهی نبود ، گفتم شاید اگه با یکی خرف بزنم از یادم بری ، یکی مثل تو نه ؟ ولی اشتباه بود نمیشه ، هیچ کسی مثل تو باهام سلام نمیکنه ، بهم نمیگه شبت بخیر و برای پیام هیچ کسی اندازه تو ذوق نمیکنم . من فهمیدم تو تکرار نمیشه و هزاران نفر در درون من جاتو نمیگیرن ولی من بازم امشب دلم برای سلام هات تنگ شده:)) متاسفم که دیگه هیچ وقت قرار نیست بهم سلام کنیم ...
چندروزه کمردرد دارم و حتی به همین خاطر چهارشنبه مدرسه نرفتم و الانم یجا خوابیده ام ، واقعاً نمیدونم این چه دردیه دیگه!
پ.ن: مامان جان هم که هی میگه درس بخون! آخه من میتونم از سر جام بلند بشم ؟ جای دکتر بردنتونه؟
من توی خانواده ای مذهبی بدنیا اومدم ، خانواده ای که نود و نه درصدشون چادری و مذهبی بودن و این باعث شده بود از بچگی وقتی کسی رو بدون چادر میبینم برام عجیب باشه! مامان و بابای خودمم همینجوری بودن اما خب نه به اندازه بقیه و این باعث شد تا متفاوت بزرگ بشم... من جوری بزرگ شدم که آهنگ گوش میدادم ، با پسرا بازی میکردم و هر جا دعوت بودیم با آهنگ می رقصیدم و هر وقت دلم میخواست لاک میزدم .. اینا رو که میگم شاید براتون عجیب باشه ولی از دید اونا اینکارا درست نبود!اما خب این همه ماجرای من نیست! از ۷ سالگی و از وقتی یادمه به اجبار روسری میپوشیدم ، من از روسری یا شال یا همه اینها متنفر بودم ولی بابام نمیزاشت بدون اونایی جایی برم و منم لجباز تر از اون بودم و بعضی اوقات گوش نمیدادم ، حالا اینها برای قبل از ۹ سالگی منه! زمان به همین روال گذشت و ۹ سالم شد حالا دیگه روسری نمیپوشم و این چیزا معنی نداشت!دیگه از ۹ سالگی یادمه یکبار هم بدون روسری جایی نرفتم و البته برام فرقی نداشت چون فکر میکردم خودمم حجاب رو دوست دارم و حتی گاهی چادر میپوشیدم! یادمه توی تولد ۱۰ سالگی دوستم اولین بار برخلاف خواسته خانواده مبنی بر اینکه باید روسری بپوشم عمل کردم و روسری نپوشیدم و وقتی مامانم عکسا رو دید مجبور شدم بخاطر همه اونها کلی عذرخواهی کنم! آخرین تولدی که با دوستام توی خونه گرفتم تولد ۹ سالگیم بود چون دیگه بعد اون به سن تکلیف رسیده بودم و درست نبود تولد بگیرم! من ۱۰ ساله شدم و کم کم متوجه چیزای جدیدی شدم... حرف هایی شنیدم مبنی بر اینکه اگر توی خاندان چادری نباشی آدم درستی نیستی و کلی حرف پشتته و همه یجوری بهت نگاه میکنن ولی من باور نمیکردم چون چیزی ندیده بودم! روزا میگذشت تا وقتی ۱۲ ساله شدم ... حالا دیگه مانتو های بلند که تا پایین زانو بود ... اذیتم میکرد! منم دلم میخواست مثل همسن هام باشم!روزا گذشت تا اینکه ۱۳ سالم شد ... همه جا با روسری بودم جز توی خونه ! همه جا لباس خیلی بلند و حجاب کامل ... و همیشه یکی داشت بهم میگفت نمازتو بخون! نمازتو بخون ! نماززززز .... و من به اجبار جلوی اونها الکی نماز میخوندم! همه چیز بد نبود تا قبل از عید امسال! من ۱۴ ساله شدم و حالا فهمیدم که تمام عمرم چه ظلمی بهم شده بود... روزی که توی فروردین ۱۴۰۱ رفتم تولد دوستم و حق نداشتم بی حجاب باشم اما بی حجاب بودم فهمیدم چه ظلمی در حقم شده! وقتی که بخاطر دو تار مو بهم گفتن ول فهمیدم چقدر بهم ظلم شد ... من خیلی چیزا رو فهمیدم و تصمیم گرفتم تبدیل بشم به همون آدمی که بودم! ولی زهی خیال باطل... کم کم از تابستون روسری ام رفت عقب تر ، لباس هایم کوتاه شد و بیشتر از قبل از خانواده ام فاصله گرفتم ... تمام فامیل عجیب بهم نگاه میکردند و حتی عموم به شوخی به بابام میگفت دخترت دیگه کم کم داره عوض میشها! این جمله ها و این نگاه ها برای من خیلی درد داشت :) من وقتی که بهم گفتن ول بخاطر دو تار مو و وقتی بابام با دعوا ناخن های لاک زده کوچیکم را پاک میکرد و وقتی بخاطر کوتاهی یه مانتو هرگز دیگر نتونستم اونو بپوشم فهمیدم! من وقتی فهمیدم که بابام گفت هیچ وقت حق ندارم بیرون از خونه لاک و رژ بزنم و میتونم بعد از مرگ بابام هر جور که خواستم زندگی کنم! بابام منو بخاطر رژ گلبهی کمرنگی که حتی مشخص نبود و برای مهمونی دوستانه زده بودم دعوا کرد... من وقتی فهمیدم که حرف هایی که در ۱۰ سالگی شنیده بودم درسته که همه توی فامیل عجیب بهم نگاه میکردن و حرف میزدن در حالی که من حجابم هم کامل بود! من وقتی فهمیدم چقدر با اونها فرق دارم که مامانم بهم گفت جلوی اونا بیشتر حجابم رو رعایت کنم و حتی نماز بخونم تا با خودش نگن ول در رفته! شنیدن این حرفا برام درد داشت و باعث شد دیگه احساس مهر و محبت بهشون نداشته باشم ، دیگه نتونم کنارشون همون دختر خوشحال باشم که از نظرش اونا بهترین خانواده بودن! من روزهاست به تفاوتم میون خودم و خانواده ام پی بردم و بخاطرش هزاران بار اشک ریختم . وقتی میبینم طرز فکرم با اونها زمین تا آسمون فرق داره و هیچ وقت نمیتونم خودم باشم عذاب میکشم ! آره این منم دختری که دیگه کلمه مذهبی براش هزاران درد رو داره و مذهبی نیست ! اعتقادی به حجاب نداره و اهل نماز نیست ! دوست داره لاک بزنه و بخاطر رژ لبش به کسی جواب پس نده... این منه واقعیم و هزاران تفاوت با کسی که باید وانمود کنم هستم دارم! شرایط من هیچ وقت درست نمیشه حتی اگر یه روزی تبدیل بشم به کسی که هستم هیچ وقت نمیتونم پیش خانواده ام همون آدم باشم ! یا باید قطع رابطه کنم یا همونی بشم که اونا میتونن تحمل کنن! در واقع به این فکر کردم که من هیچ وقت نمیتونم حتی وقتی ازدواج کردم عروسی بگیرم مگر اینکه قید خانواده ام رو بزنم ... من فهمیدم توی زمانی اشتباه و توی خانواده ای اشتباه بدنیا اومدم ... جایی بدنیا اومدم که هر چقدر هم تلاش کنم خانواده ام منو اینجوری که هستم نمیپذیرن و دلشون میخواد شبیه خودشون بشم ! حالا میفهمم چطوری تمام عمرم به هدر رفت ! این متن رو وقتی که عصبانیم نمینویسم که بعداً که آروم بشم پشیمون بشم ، من در آروم ترین حالت و وضعیت دارم مینویسم و این حقیقتیه که نمیشه انکارش کرد ... من تمام عمرم هدر رفت چون هیچ وقت نتونستم خودم باشم یا بمونم ! اما امیدوارم بعد مرگم دوباره بدنیا بیام اما اینبار توی خانواده ای که مثل خودم باشن ! حرف دیگران برای من مهم نیست که بگی اهمیت نده نه ! برای من مهم تفاوت عقیده هاست که زندگیم رو داره سمت نابودی میبره! حالا که در آستانه ۱۵ امین سالگرد تولدم هستم بیشتر از قبل دلم برای خودم میسوزه که قرار نیست اونجور که میخوام زندگی کنم ! حالا هم اگر بابا روزی این متن رو ببینه فکر میکنه تمام حرف هام اشتباهه و مامان هم طبق معمول میگه وقتی این همه امکانات در اختیارت هست حداقل یجا بر خواست ما عمل کن و جای این حرفا درست رو بخون! مامان من درسمو میخونم و ربطی به زندگی اصلی ام نداره ! لطفاً بدون تمام زندگی درس نیست آدمی برای زندگی کردن به وجود اومده و این امکانات؟ پول و رفاه و گاهی سازش هیچ وقت نمیتونه جای احساسات رد و بدل نشده رو بگیره:) حالا شاید تو بگی اونجوری که میخوای زندگی کن ! نمیشه جای من نبودی ببینی نمیشه ! حالا هم صبر و توکل به خدا و امید اولین و آخرین چیزیه که باعث میشه بخاطرش تحمل کنم ، راستی تا یادم نرفته بگم من ناشکر نیستم ! مقایسه من با یه بچه که حتی خانواده نداره درست نیست! اینکه بگی اگه جای اون بودی دغدغه ات این نبود ! باید بدونیم شرایط زندگی ها فرق میکنه و بر همین اساس سطح دغدغه ها هم متفاوته ! به امید شاید مرگ شاید زندگی....
سلام
میدونید خب دیر به دیر میام وبلاگم و بزودی درست میشه این وضع اما الان! خب من مریض شدم و از ۴ عصر در مرز بین خواب و بیداری به سر میبردم و هیچ کس سراغمو نگرفت ، فقط مامانم اومد و گفت که درساتو بخون و نمازت رو یادت نره! با اینکه میدونست مریضم و توی اون وضع چنین چیزی بهم میگفت .... متأسفم اما دیگه از خانواده ام بریدم :))