همه چیز از اول اشتباه بود ....
من توی خانواده ای مذهبی بدنیا اومدم ، خانواده ای که نود و نه درصدشون چادری و مذهبی بودن و این باعث شده بود از بچگی وقتی کسی رو بدون چادر میبینم برام عجیب باشه! مامان و بابای خودمم همینجوری بودن اما خب نه به اندازه بقیه و این باعث شد تا متفاوت بزرگ بشم... من جوری بزرگ شدم که آهنگ گوش میدادم ، با پسرا بازی میکردم و هر جا دعوت بودیم با آهنگ می رقصیدم و هر وقت دلم میخواست لاک میزدم .. اینا رو که میگم شاید براتون عجیب باشه ولی از دید اونا اینکارا درست نبود!اما خب این همه ماجرای من نیست! از ۷ سالگی و از وقتی یادمه به اجبار روسری میپوشیدم ، من از روسری یا شال یا همه اینها متنفر بودم ولی بابام نمیزاشت بدون اونایی جایی برم و منم لجباز تر از اون بودم و بعضی اوقات گوش نمیدادم ، حالا اینها برای قبل از ۹ سالگی منه! زمان به همین روال گذشت و ۹ سالم شد حالا دیگه روسری نمیپوشم و این چیزا معنی نداشت!دیگه از ۹ سالگی یادمه یکبار هم بدون روسری جایی نرفتم و البته برام فرقی نداشت چون فکر میکردم خودمم حجاب رو دوست دارم و حتی گاهی چادر میپوشیدم! یادمه توی تولد ۱۰ سالگی دوستم اولین بار برخلاف خواسته خانواده مبنی بر اینکه باید روسری بپوشم عمل کردم و روسری نپوشیدم و وقتی مامانم عکسا رو دید مجبور شدم بخاطر همه اونها کلی عذرخواهی کنم! آخرین تولدی که با دوستام توی خونه گرفتم تولد ۹ سالگیم بود چون دیگه بعد اون به سن تکلیف رسیده بودم و درست نبود تولد بگیرم! من ۱۰ ساله شدم و کم کم متوجه چیزای جدیدی شدم... حرف هایی شنیدم مبنی بر اینکه اگر توی خاندان چادری نباشی آدم درستی نیستی و کلی حرف پشتته و همه یجوری بهت نگاه میکنن ولی من باور نمیکردم چون چیزی ندیده بودم! روزا میگذشت تا وقتی ۱۲ ساله شدم ... حالا دیگه مانتو های بلند که تا پایین زانو بود ... اذیتم میکرد! منم دلم میخواست مثل همسن هام باشم!روزا گذشت تا اینکه ۱۳ سالم شد ... همه جا با روسری بودم جز توی خونه ! همه جا لباس خیلی بلند و حجاب کامل ... و همیشه یکی داشت بهم میگفت نمازتو بخون! نمازتو بخون ! نماززززز .... و من به اجبار جلوی اونها الکی نماز میخوندم! همه چیز بد نبود تا قبل از عید امسال! من ۱۴ ساله شدم و حالا فهمیدم که تمام عمرم چه ظلمی بهم شده بود... روزی که توی فروردین ۱۴۰۱ رفتم تولد دوستم و حق نداشتم بی حجاب باشم اما بی حجاب بودم فهمیدم چه ظلمی در حقم شده! وقتی که بخاطر دو تار مو بهم گفتن ول فهمیدم چقدر بهم ظلم شد ... من خیلی چیزا رو فهمیدم و تصمیم گرفتم تبدیل بشم به همون آدمی که بودم! ولی زهی خیال باطل... کم کم از تابستون روسری ام رفت عقب تر ، لباس هایم کوتاه شد و بیشتر از قبل از خانواده ام فاصله گرفتم ... تمام فامیل عجیب بهم نگاه میکردند و حتی عموم به شوخی به بابام میگفت دخترت دیگه کم کم داره عوض میشها! این جمله ها و این نگاه ها برای من خیلی درد داشت :) من وقتی که بهم گفتن ول بخاطر دو تار مو و وقتی بابام با دعوا ناخن های لاک زده کوچیکم را پاک میکرد و وقتی بخاطر کوتاهی یه مانتو هرگز دیگر نتونستم اونو بپوشم فهمیدم! من وقتی فهمیدم که بابام گفت هیچ وقت حق ندارم بیرون از خونه لاک و رژ بزنم و میتونم بعد از مرگ بابام هر جور که خواستم زندگی کنم! بابام منو بخاطر رژ گلبهی کمرنگی که حتی مشخص نبود و برای مهمونی دوستانه زده بودم دعوا کرد... من وقتی فهمیدم که حرف هایی که در ۱۰ سالگی شنیده بودم درسته که همه توی فامیل عجیب بهم نگاه میکردن و حرف میزدن در حالی که من حجابم هم کامل بود! من وقتی فهمیدم چقدر با اونها فرق دارم که مامانم بهم گفت جلوی اونا بیشتر حجابم رو رعایت کنم و حتی نماز بخونم تا با خودش نگن ول در رفته! شنیدن این حرفا برام درد داشت و باعث شد دیگه احساس مهر و محبت بهشون نداشته باشم ، دیگه نتونم کنارشون همون دختر خوشحال باشم که از نظرش اونا بهترین خانواده بودن! من روزهاست به تفاوتم میون خودم و خانواده ام پی بردم و بخاطرش هزاران بار اشک ریختم . وقتی میبینم طرز فکرم با اونها زمین تا آسمون فرق داره و هیچ وقت نمیتونم خودم باشم عذاب میکشم ! آره این منم دختری که دیگه کلمه مذهبی براش هزاران درد رو داره و مذهبی نیست ! اعتقادی به حجاب نداره و اهل نماز نیست ! دوست داره لاک بزنه و بخاطر رژ لبش به کسی جواب پس نده... این منه واقعیم و هزاران تفاوت با کسی که باید وانمود کنم هستم دارم! شرایط من هیچ وقت درست نمیشه حتی اگر یه روزی تبدیل بشم به کسی که هستم هیچ وقت نمیتونم پیش خانواده ام همون آدم باشم ! یا باید قطع رابطه کنم یا همونی بشم که اونا میتونن تحمل کنن! در واقع به این فکر کردم که من هیچ وقت نمیتونم حتی وقتی ازدواج کردم عروسی بگیرم مگر اینکه قید خانواده ام رو بزنم ... من فهمیدم توی زمانی اشتباه و توی خانواده ای اشتباه بدنیا اومدم ... جایی بدنیا اومدم که هر چقدر هم تلاش کنم خانواده ام منو اینجوری که هستم نمیپذیرن و دلشون میخواد شبیه خودشون بشم ! حالا میفهمم چطوری تمام عمرم به هدر رفت ! این متن رو وقتی که عصبانیم نمینویسم که بعداً که آروم بشم پشیمون بشم ، من در آروم ترین حالت و وضعیت دارم مینویسم و این حقیقتیه که نمیشه انکارش کرد ... من تمام عمرم هدر رفت چون هیچ وقت نتونستم خودم باشم یا بمونم ! اما امیدوارم بعد مرگم دوباره بدنیا بیام اما اینبار توی خانواده ای که مثل خودم باشن ! حرف دیگران برای من مهم نیست که بگی اهمیت نده نه ! برای من مهم تفاوت عقیده هاست که زندگیم رو داره سمت نابودی میبره! حالا که در آستانه ۱۵ امین سالگرد تولدم هستم بیشتر از قبل دلم برای خودم میسوزه که قرار نیست اونجور که میخوام زندگی کنم ! حالا هم اگر بابا روزی این متن رو ببینه فکر میکنه تمام حرف هام اشتباهه و مامان هم طبق معمول میگه وقتی این همه امکانات در اختیارت هست حداقل یجا بر خواست ما عمل کن و جای این حرفا درست رو بخون! مامان من درسمو میخونم و ربطی به زندگی اصلی ام نداره ! لطفاً بدون تمام زندگی درس نیست آدمی برای زندگی کردن به وجود اومده و این امکانات؟ پول و رفاه و گاهی سازش هیچ وقت نمیتونه جای احساسات رد و بدل نشده رو بگیره:) حالا شاید تو بگی اونجوری که میخوای زندگی کن ! نمیشه جای من نبودی ببینی نمیشه ! حالا هم صبر و توکل به خدا و امید اولین و آخرین چیزیه که باعث میشه بخاطرش تحمل کنم ، راستی تا یادم نرفته بگم من ناشکر نیستم ! مقایسه من با یه بچه که حتی خانواده نداره درست نیست! اینکه بگی اگه جای اون بودی دغدغه ات این نبود ! باید بدونیم شرایط زندگی ها فرق میکنه و بر همین اساس سطح دغدغه ها هم متفاوته ! به امید شاید مرگ شاید زندگی....
تو ماه را