بپذیر

بپذیر همه چی تموم شده رفیق

اون مال تو نیست دیگه دوست دختر داره رفیق ، بهش فکر نکن ، راجع بهش حرف نزن ، همه چیش رو پاک کن همه چی تمومه ... بپذیر !

شاید اون یکی دیگه رو دوست داره که نشد بهم بگه آره نتونست به روم بیاره.

من‍ _ تو(۱)

گوشیم زنگ میخوره ، گیج و ویج جواب کسی که پشت خط منتظره رو میدم :

+الوو الوو آرتمیس کجایی ؟ همه داریم دنبال تو میگردیم دختر خوب

صدام از ته چاه در میاد ، لبام خشک شده ، صدام گرفته و صورتم خیس اشکه :

_ال....و چ...یی؟

+ میگم کجایی دختر ؟ یهو ول کردی رفتی کجا ؟

دور و برم رو نگاه میکنم هر چقدر میگردم نمیدونم کجام یکم فکر میکنم یادم میاد تو کافه بودم یهو گوشیم زنگ خورد با شوخی و خنده یکم از بچه ها فاصله گرفتم و بدون نگاه کردن به اسم مخاطب جواب دادم ، یه نفر از پشت گوشی بهم تبریک گفت ، گفت و من نفس کشیدن یادم رفت ، گفت و من دیگه نخندیدم ، نفهمیدم کی خداحافظی کردم و قطع کردم فقط میدونم قدم قدم از کافه خارج شدم وقتی به خودم اومدم که صورتم خیس اشک بود و نفس هام بریده بریده در حالی که کسی پشت تلفن صدام میزد و می‌گفت کجا رفتی یهو ؟ راستی من چطوری رسیده بودم کنار ساحل و خودمو کنار دریا رها کرده بودم ؟ چیشد که یه تماس از تو منو به اینجا کشوند و پرت کرد تو خاطرات ، چیشد که صدات یه سیلی محکم تو گوش خاطراتم شد و همه چی رو آورد جلوی چشمای کم سوی من ؟ نگاهی به ساعت گوشی میکنم دو ساعت پیش زنگ زده بودی و حالا ساعت ده شبه دوباره صدای پشت خط صدام میزنه این دفعه به خودم برمیگردم با صدای اشکی میگم :

_نمیدون...م لوکیشن میفرستم میشه بیای دنبالم ؟

+ باشه بمون همونجا تا بیام ، چیشد یهو با این حال خراب بعد اون تماس از کافه زدی بیرون؟

_ اون تماس ؟ نه هیچکس نبود یعنی چیزه کس مهمی نبود .

نگفتم هیچکسی بود که یه روز همه کس من بود !

حامد عسگری _باد برد

شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد

از غزل‌‌هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت‌‌های روشن و شعله‌‌ورم را باد برد

با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه‌ی عاشق‌ترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد

دیوان اشعار _سعدی

اي ساربان آهسته رو کآرام جانم مي رود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم مي رود

من مانده ام مهجور از او بيچاره و رنجور از او

گويي که نيشي دور از او در استخوانم مي رود

گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون

پنهان نمي ماند که خون بر آستانم مي رود

محمل بدار اي ساروان تندي مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گويي روانم مي رود

او مي رود دامن کشان من زهر تنهايي چشان

ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم مي رود

Final exam

بذارین شنبه برم آخرین امتحان رو هم بدم میام حسابی تعریف میکنم این‌قدر اون روزا درگیر بودم که حتی وقت نداشتم نفس بکشم چه برسه به نوشتن اما برمیگردم

پرنده کوچک من :)

من دوساله که دوتا طوطی کوتوله برزیلی دارم ، روزای تنهایی و غم و درد اونا پیشم بودن با اونا حرف زدم درد و دل کردم شنیدم ، امروز ظهر با داد داداشم پریدم :) پیکوی کوچولوی من پاش زیر خون بود تموم قفس پر از خون بود چشماش رو ریز کرده بود و هیچی نمی گفت نمیدونم با خودش چیکار کرده بود ، دست و پام می لرزید زنگ زدیم دامپزشکی گفت شیش عصر بیارینش :)) قلبم میلرزه دلم داره در میاد از اینکه هیچ کاری نمیتونه کنه و آروم اینجوری دراز کشیده

نمیتونم گریه نکنم نمیتونم