دیوان اشعار _سعدی
اي ساربان آهسته رو کآرام جانم مي رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم مي رود
من مانده ام مهجور از او بيچاره و رنجور از او
گويي که نيشي دور از او در استخوانم مي رود
گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون
پنهان نمي ماند که خون بر آستانم مي رود
محمل بدار اي ساروان تندي مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گويي روانم مي رود
او مي رود دامن کشان من زهر تنهايي چشان
ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم مي رود
+ [ جمعه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۳ ] [ 12:19 PM ] [ آرتمیس کوچک من :) ]
|
تو ماه را