اون روز وسط مسابقه بسکتبال خیلی خوب عمل کردم ، توپی نبود توی سبد نداره و همه چیز عالی بود نمیدونم بین دوستام بحث چیشد گفتن اگه این توپ رفت توی سبد به فلانی میرسی از روی خنده و شوخی زدم ، نرفت ! دوباره زدم و زدم ... بازم نشد! انگار این توپ فهمیده بود باید منو با واقعیت رو به رو کنه و من نمیخواستم قبول کنم ده ها بار زدم کسی باورش نمیشد چطوری بعد کلی بازی بدون خطا حالا یه توپ توی سبد نمیره اما به محض اینکه از روی این حرفم برگشتم و پذیرفتم توپ ها همه رفتن تو سبد ! میدونی با دست سرنوشت نمیشه جنگید .

( من چقدر بیچاره ام که به یه آدم رفتنی دل بستم !)

پ.ن : این جمله داخل پرانتز رو سال ۱۴۰۱ نوشته بودم وقتی گفتن دعا کنم زودتر از ایران بری!