باز به رسم عادت هر شب موهایش را شانه میزد اما اینبار آرام تر ، لطیف تر، گویی کسی پشت این در منتظر او بود و همچنان میخواست اون را منتظر نگه دارد ، دست از شانه کردن موهای لطیف خرمایی اش برداشت اما مانند همیشه به رخت خواب نرفت ، رژ لب سرخ تیره اش را برداشت و با دقت همیشگی اش روی لب هاش کشید . همیشه باور داشت یک زن وقتی رژ سرخ میزند قدرتش را نشان می دهد و هرگاه ناراحت بود با زدن یک رژ سرخ ، با نشان دادن قدرتش غم هاش را دور می انداخت . فکر می‌کردم اینبارم مثل همیشه میخواهد غم هاش را پنهان کند اما دیدم با آرامش به سمت شمع کوچک گوشه اتاق رفت ، آن را روشن کرد و روی تختش نشست ، بسیار متعجب شدم اولیم باری بود اینکار ها را انجام می‌داد ، آروم رفتم به سمتش و پرسیدم : چیزی شده ؟ به سمتم برگشت و لبخند آرومی تحویلم داد : فکر کنم دگر به آخر داستان نزدیک شدیم . شکه شدم ، گفتم : منظورت چیه ؟ قهقه زد یهو قهقه اش به ترکیب اشک در آمد: بارها بریدم و صبر کردم ، بارها تحمل کردم و سکوت انتخابم بود ، اینبار در برابرش دردش کم آوردم ، میخوام تمامش کنم ... حالا نوبت من بود قهقه بزنم : شوخی میکنی ؟مگه الکیه ؟ چی میگیییی؟ خندید : عصبانی که میشوی خوشگل تر میشوی . عصبانی نگاهش کردم : نپیچون ، چیشده ؟ گفت : امروز دیدمش ، همانقدر خوش قد و بالا بود ، خیلی وقته درد بر من غلبه کرده حالا که دیدمش مطمئنم میتوانم تمامش کنم . داد زدم : به فکر من و بقیه نیستی ؟ آروم گفت : خاک سرد است شما زود فراموش میکنید اما من اگر زنده بمانم به تدریج خواهم مرد . چشمانش پر اشک شده بود به ماه پشت شیشه نگاهی انداخت و چشمانش پر از شوق شد : در آخرین روز زندگی ام او زیبا ترین تصویر بود ... آرام صدایش رفت پ بدن بی جانش بر تخت افتاد ، به سمتش دویدم اما هر چقدر صدایش زدم دگر برنخاست....