باید میگفتم؟
حالم گرفته بود ! رفتم سه صفحه نوشتم و گذاشتم جایی که توی دید باشه تا مامانم صبح که دید اونا رو بخونه امیدوارم متوجه بشه که برای اونه و بخونه و البته چیزی خراب نشه من دیگه حوصله مشکلات جدید ندارم سعی کردم صادق باشم پس نباید اتفاق بدی بی افته نه ؟ سعی کردم بگم به عنوان یه نوجوان چه احساسی دارم :)) حقیقتا دلم میگیره همیشه وقتی بخاطر یسری سختگیری ها یواشکی زندگی میکنم همیشه احساس عذاب وجدان دارم که چرا خانواده ام نمیدونن ! یه طرف با گفتن به اونا همه چیز بدتر میشه و امیدوارم این نوشته ها مشکلات جدید بوجود نیاره و امیدوارم تاثیر مثبت بزاره :)) خدایا به امید تو 🤍🕊️
+ [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 1:16 AM ] [ آرتمیس کوچک من :) ]
|
تو ماه را