بعد مدتها اومدم ، میخوام برم عقد !

بعد مدتها سلاممم

خب اومدم بگم قراره الان برم خونه دوستم که بعدش با هم بریم عقد دختر داییش از دختر عموم لباس گرفتم و خیلی هیجان دارم امیدوارم خوب پیش بره !

راستی ایذه تسلیت🖤🖤🖤

مردود !

بله رفتم دیدم زبان از ۱۰۰ شدم ۴۴ و مردود شدم

حالم اصلا خوب نیست نمیخوام واقعا نه این زندگیو نه خانواده رو میدونم وقتی نخوندم همین هم میشه ولم کنید لطفاً بزارید برم :))) لطفاً خدایا لطفاً

من هیچ کس و هیچی از این زندگی رو نمیخوام

میسوزم و میسازم

حالم بشدت خرابه بشدت بخاطر تمام اهمیت دادن ها به ادم های بی اهمیت .... بخاطر تمام مهربانی ها .... بخاطر لبخندی که به دیگران زدم .... بخاطر ریسک هایی که کردم دلم برای خود صبورم میسوزه ولی صبر چاره و راه حل ماجراست !

هیچ چیز فایده ندارد !

و حالا به حرف همیشگی خودم میرسم من هیچ وقت نمیتونم خانواده ام رو تغییر بدم ! من هیچ وقت نمیتونم خودم باشم و تا زمانی که توی این خانواده هستم هیچ وقت قرار نیست روزی بیاد که من خودم باشم چون اجازه اش رو ندارم به قول امروزی بد خونده میشم !

مسخره ام کردن !

بابام ظهر اومد خونه گفت میبرمت کانون زبان ثبت نامت میکنم منم گفتم باشه ! الان اومده میگه شوخی کرده بودم ترم بعدی زبانسرا ثبت نام کردم :/ گفتم یعنی چی ؟ منو گرفتی ؟ واقعا نمیفهمم این شوخیه چی بود :/ منو بگو کلی برنامه داشتم اه اعصابم خورد شد

اینجا آدمی اضافی می نویسه !

بین تمام ادما اضافیم حتی توی زندگیم هیچی رو ندارم هیچ حال خوب و دلیلی برای زندگی ندارم :)) چرا هستم دقیقا ؟ امیدوارم فردایی نباشه برای این آدم که همه چیزش رو از دست داده و از همه بدش میاد ! هیچ وقت آدمایی که باعث شدن تا این حد اذیت بشم رو نمیبخشم

شاید سعی به تحمل کردن داریم !

فقط وقتی میتونم بنویسم و حرف بزنم که دلم پر باشه که حالم بد باشه که پر از استرس باشم ! وقتی میشه نوشت که دلت پر باشه تا خالی باشی . روزهاست متن از ته دل و بلند توی وبلاگم ننوشتم واقعا دست و دلم به نوشتن نمی رفت ، حالم خوب نبود بطوری که گاهی تصمیم می‌گرفتم برم ... برم فرق نداشت کجا و کی فقط برم و خدا میدونه چقدر پر از حال بد بودم ! الان هم خوب نیستم حداقل آستانه صبرم بیشتر شده ! دیگه بخاطر این اتفاقات گریه نمیکنم ! حس بدی رو تحمل میکنم ولی حداقل صبر میکنم فکر میکنم باید صبر کرد زمان خودش همه چیز رو حل میکنه ! حالم بده هنوز که هنوز انگار زخم ها سر باز میکنن حتی نمیتونم حرف بزنم درد عمیقی داره انگار تا اعماق وجودت زخم میشه ولی میخوای بلند بشی میخپای سعی به تحمل کردن کنی وقتی خب هیچ کس نیست ! فکر میکنم اون روز که ادما تصمیم به رفتن کردن شاید اولین دلیلش تنها بودن ، بود ! شاید هیچ کس نبود که بگه میشه موند ، شاید چون خودشون فکر کردن نتیجه این شد ! من بخاطر تمام روزای خوب و حال خوبم تلاش کرده بودم ولی خب حداقل الان نسبت به قبل کمتر خودمو اذیت میکنم شاید چون فکر میکنم تهش هیچی نیست ! نمیتونم واکنشی نشون بدم نسبت به اتفاقات اخیر ، اصلا نیازی به واکنش من نداره خودش اتفاق می افته و میگذره ، حالا هر واکنشی داشته باشم هیچ اثری نداره ! هوای پاییز دلگیر تر از اون چیزی بود که منتظرش نشسته بودم ! انگار میخوای بزاری بری تا قلبت اروم بشه ! انگار ترجیح میدم ساعت ها بخوابم تا کمتر بیدار و هوشیار باشم ! تا کمتر زندگی کنم ! چقدر معکوس ولی باز هم میگم خداروشکر تنها چیزی که میتونم بگم خدا روزای خوبم به ادم هدیه میده !

چه روزی !

اول که عکس چ فیلم عروسی رو دیدم بعد پسر عموم اومد خونمون بعد هم تا شب غر زدم و گفتم حس میکنم چشمم ضعیف شده امیدوارم یه حس باشه فقط ؛)))

هوای زندگیمون دلگیره :))

خیلی دلگیر ... خیلی دلگیر تر از اونچه که فکر می‌کردم انگار غروب که میشه کسی گلوم رو فشار میده تا آخرین لحظه عذاب بکشم انکار نمیخواد این بغض و درد لعنتی تمام بشه انگار که باید فرار کنم .. از این شهر .. از این کوچه تا ابد برم فقط برم ...

تلاش کردن !

میتونم بگم خیلی وقت بود این همه تلاش نکرده بودم ، این همه از درس خوندن خسته نشده بودم یعنی نابود شدم ۵ ساعت بدون وقفه و استراحت ادبیات خوندم و الان تمام شد :))) به امید موفقیت در آزمون فردا ؛) عاقا دوستم داره میره عروسی منم میخوام خدایا پاداش زحمات من یه عروسی نیست ؟

چقدر دلگیر!

چقدر هوای شهر دلگیره ، چقدر هوای این خونه دلگیره چرا دیگه نمیشه خندید ؟ چقدر قلب هامون دلگیره ... خدایا چرا ما ؟ چرا ؟🖤😔

زود بود برات :) اخه مگه چندسالت بود ؟

گاهی با خودم میگفتم از اون پسر کوچولو چه خبر ؟ از اون پسر کوچولویی که میومد مدرسه و بازی می‌کرد و میخندید ، از اون پسر کوچولویی که بخاطر تقلب داخل بازی باهامون قهر کرد ، از اون پسر بچه که هیچ وقت لبخندش رو یادم نرفت ... گاهی با خودم میگفتم عه راستی چندساله ندیدمش ولی احتمالا بعد ها میبینمش الان حتما بزرگ شده هنوز اون پسر بچه ۹ ساله نمونده ! چه روز یهویی همه چیز رو تغییر میده چرا امروز صبح که بیدار شدم باید بگن برای همیشه رفتی ؟ چرا باید بگن تصادف کردی و مُردی ؟ اخه تو که فقط ۱۶ سالت بود ! زود نبود ؟ فکر نمی‌کردم یه روز اینقدر زود خبر مرگت بهم برسه اخه خدا چطور دلت اومد ؟ نامردی نیست ؟ فقط ۱۶ سالش بود ؟ مگه چقدر زندگی کرده بود ! خدایا دلت برای مادری که با هزار امید و آرزو پسرش رو بزرگ کرده بود نسوخت ؟ دلت برای مادری که با امید بچش رو فرستاد مدرسه که دیگه نبینتش نسوخت ؟ خدایا چه با دل این پدر و مادر کردی :) حتی زبونم نمی چرخه بگم نیست ! حتی نتونستم فاتحه بخونم ... با خودم میگم چقدر وحشتناک که حالا یه بچه ۱۶ ساله نفس نمیکشه ... باورم نمیشه اون پسر بچه خندون چندسال پیش رو از دست دادیم .. اون روزا فکر نمی‌کردم به این زودی عمرت تمام بشه :)) ولی من یادم نمیره چقدر غصه خوردم و شکه شدم ! من یادم نمیره اون پسر بچه بامزه برای همیشه از پیشمون رفت ! نمیتونم حرف بزنم سخته خدایا به داد خانواده اش برس کمرشون شکست ... شکست ... شکست

روز تولدته !

باز هم تولدته ، اما اینبار اولین سالیه که خبر دارم ، اولین سالیه که میدونم امروز بدنیا میای ! شاید بگی چرا حالا الان که نیستم آره تا وقتی بودی هر روز برای من تولدت بود هر روز برای من شادی بود اونقدر خوب بود که با خودم نگفتم یه روز نیست ، که به خودم نگفتم که تولدش کی هست ؟ ولی وقتی رفتی فهمیدم ، فهمیدم این همه سال حواسم نبود ادم مهم زندگیم متولد روز اول آبانه ، اونقدر غرق در خوشبختی و روزای خوب بودم که حواسم نبود یه روز یک آبان برات تولد بگیرم ، که برات کیک بخرم اما الان یادمه تا ابد یک آبان گوشه ای از قلب من میمونه این تاریخ رو تا ابد فراموش نمیکنم و فراموش نمیکنم که وقتی رفتی تاریخ تولدت رو فهمیدم ، ببخشید که دیر فهمیدم ، ببخشید که دیر اومدم ، ببخشید که حالا که جسمت اسیر خاکه اومدم ، ببخشید دیر بود برای اومدن ! برای تبریک گفتن ! من زمانی اومدم که نیستی ، من وقتی فهمیدم که اسیر خاک بودی ، من وقتی قلبم شکست که توی تمام این سالها نفهمیدم منو ببخش اگر نیومدم به دیدنت اگر برام مهم نبود روز تولدت کیه ولی حالا مهمه میدونم دیره .. می‌دونم نمیشه دلیل آورد ولی بدون از این به بعد فراموش نمیکنم ، بدون که به رسم یادبود ، به رسم اینکه همیشه برام عزیز بودی میام به دیدنت و حالا به رسم روز تولدت شاید کار ناچیزی انجام بدم ! منو ببخش حالا که چشمات رو بستی برات اهنگ تولدت مبارک میخونم ، منو ببخش که حالا که نفست بریده اومدم ، حالا که قلب مهربانت نمیزنه اومدم ، ببخش بابت همه چیز ، ببخش که حالا که خواییدی با یک دسته گل رز برای عذرخواهی آماده ام ! اگر چه دیر بود ، ولی تولدت مبارک آسمانی من ☁️