شاید سعی به تحمل کردن داریم !
فقط وقتی میتونم بنویسم و حرف بزنم که دلم پر باشه که حالم بد باشه که پر از استرس باشم ! وقتی میشه نوشت که دلت پر باشه تا خالی باشی . روزهاست متن از ته دل و بلند توی وبلاگم ننوشتم واقعا دست و دلم به نوشتن نمی رفت ، حالم خوب نبود بطوری که گاهی تصمیم میگرفتم برم ... برم فرق نداشت کجا و کی فقط برم و خدا میدونه چقدر پر از حال بد بودم ! الان هم خوب نیستم حداقل آستانه صبرم بیشتر شده ! دیگه بخاطر این اتفاقات گریه نمیکنم ! حس بدی رو تحمل میکنم ولی حداقل صبر میکنم فکر میکنم باید صبر کرد زمان خودش همه چیز رو حل میکنه ! حالم بده هنوز که هنوز انگار زخم ها سر باز میکنن حتی نمیتونم حرف بزنم درد عمیقی داره انگار تا اعماق وجودت زخم میشه ولی میخوای بلند بشی میخپای سعی به تحمل کردن کنی وقتی خب هیچ کس نیست ! فکر میکنم اون روز که ادما تصمیم به رفتن کردن شاید اولین دلیلش تنها بودن ، بود ! شاید هیچ کس نبود که بگه میشه موند ، شاید چون خودشون فکر کردن نتیجه این شد ! من بخاطر تمام روزای خوب و حال خوبم تلاش کرده بودم ولی خب حداقل الان نسبت به قبل کمتر خودمو اذیت میکنم شاید چون فکر میکنم تهش هیچی نیست ! نمیتونم واکنشی نشون بدم نسبت به اتفاقات اخیر ، اصلا نیازی به واکنش من نداره خودش اتفاق می افته و میگذره ، حالا هر واکنشی داشته باشم هیچ اثری نداره ! هوای پاییز دلگیر تر از اون چیزی بود که منتظرش نشسته بودم ! انگار میخوای بزاری بری تا قلبت اروم بشه ! انگار ترجیح میدم ساعت ها بخوابم تا کمتر بیدار و هوشیار باشم ! تا کمتر زندگی کنم ! چقدر معکوس ولی باز هم میگم خداروشکر تنها چیزی که میتونم بگم خدا روزای خوبم به ادم هدیه میده !
تو ماه را