تنهایی :)
دلم میخواد تا صبح بنویسم تا خالی بشم تا صبح بگم تا ذره ای بتونم نفس بکشم ولی نمیشه :)))
دلم میخواد تا صبح بنویسم تا خالی بشم تا صبح بگم تا ذره ای بتونم نفس بکشم ولی نمیشه :)))
عام استرس دارم بیخودی نمیدونم سعی میکنم اروم باشم ولی نمیشه کاملا بهم ریختم
صبح زود بیدار شدم که برگشتیم بعد حال مادربزرگم خوب نبود رفتیم پیش اون از دیشب بیمارستان بوده بعدش هم اومدم کارای مدرسه رو انجام دادم و اتفاق رو تمیز کردم نت هم میاد و میره لحظه ای هست
تنها زمانی که میشه برگشت به عقب الانه اما فقط ساعت به عقب برمیگرده زندگی در هر صورت میره جلو و چیزی تغییر نمیکنه :)
اما من امشب یک ساعت بیشتر دوستت خواهم داشت :)
پ.ن: داشتم از ساعت فیلم میگرفتم که در ثانیه های اخری بابام پیام داد بیا بخواب میخواستم فیلمه رو اذیت بزنم مثلا 😂🤌🏻
نرو ادامه رمز داره
توی راه به ادما نگاه میکردم همشون پشت لبخندهاشون مشکلاتی بود ، به بچه ها نگاه کردم که بی خیال نسبت به مشکلات دنیا و همه چیز بازی میکردن و میخندیدن و تمام دغدغشون خریدن یه عروسک یا بستنی بود ، موهام ازادانه توی هوا می رقصیدن و شادی میکردن باد باهاشون می رقصید و به حرکت درشون میاورد و همش جلوی چشمام رو میگرفتن
_قسمتی از نوشته چندماه پیشم
چون امشب سوار موتور شدم بعد مدتها و دقیقا همین حس رو داشتم براتون اینو گذاشتم
خیلی حس خوبی بود :))))
این حس رو با هیچی عوض نمیکنم و بله ساعتم رو بردم برای تعمیر که گند زده شد بهش:)))
هیچی باز نمیشه رسما همه چی بسته شده
تنها چیزی که مونده بلاگفا هست حالا که روزای اخر تعطیلات هست و میخوام یه خبری از بچه ها بگیرم همه چی قطع هست اوکی :)))
فکر کنم باید با بلاگفا هم خداحافظی کنیم
خب همینطور که میدونید چیزی تا مهر نمونده یا بهتر بگم تا شنبه هفته آینده چیزی نمونده و خب با توجه به اینکه بنده سال تحصیلی مهمی رو شروع میکنم قرار شد که گوشی رو از زندگیم حذف کنم خب برام مهم نیست حداقل برای من خیلی خوبه تنها مشکل ارتباط با دوستانم هست که نمیخوام ارتباطم باهاشون قطع بشه پس میخوام با خانواده صحبت کنم هر دو روز یه بار یا چیزی شبیه این گوشی بهم بدن در حد نیم ساعت کمتر که بتونم ازشون خبر بگیرم هر چند ممکنه خانواده اونا هم این پیشنهاد رو بدن به هر حال تنها دغدغه مهم من و نگرانیم ارتباط با دوستام هست امیدوارم حفظ بشه و اینکه توی وبلاگم همچنان مینویسم و ادامه دار خواهد بود و خب خوشبحالم که قراره از فضای مجازی دور بشم و گوشی که توی این دوسال معتاد شدیم ولی تنها نگرانیم دوستام هستن قبلا مشکلی نداشتم چون تنها دوستام ، همکلاسی هام بودن اما الان که مدرسه ام عوض شده خب قطعا بدون گوشی و اینا سخته باهاشون ارتباط بگیرم و از بابت مدرسه خب قبلا همه چیز خیلی ساده و قشنگ و در عین حال جذاب بود عاشق این بودم برم مدرسه ولی خب الان ؟ همه کلاس باهم نمیسازن اینجورین که اکیپ های جدا هستن که فقط ممکنه اول صبح باهم سلام کنن همین بعد هر کسی میره سراغ کار و زندگی خودش ولی سال های قبل برای من که نصف کلاس دوست و اشنام و حتی فامیل بودن خیلی همه چیز راحتتر بود و باحال تر :))) خب عمیقا دلم برای اون روزا تنگ میشه و امیدوارم سال تحصیلی جدید خوب باشه هر چند هنوز مطمئن نیستم
نرو ادامه رمز داره ....
در میان این همه گل گشتم و عاشق نشدم
تو چه بودی که تورا دیدم و دیووانه شدم...
قراره برم خرید کنم برای مدرسه چیز خاصی هم نمیخوام ولی برعکس بقیه سالها که مشتاق شروع سال تحصیلی بودم الان نیستم احتمالا بخاطر اینکه پارسال اصلا خوب نبود و پارسال این روزا سخت میگذشت و افتضاح بود شاید بخاطر همون نگرانم ولی امسال قراره سال تحصیلی قشنگی باشه:)))
"تاریخ شامل سرنوشت همه ادمها می شود مگر نه ؟فقط هم جریان زندگی آدمایی نیست که حکم اعدام صادر میکنند یا توپخانه را تجهیز میکنند . بنظر من همه مردم ، چه آنهایی که سر می برند و چه آنهایی که سرشان بریده میشود ، همه مردها و زن هایی که عاشق میشوند ، می میرند ، و همه ی انهایی که زندگی معمولی دارند ، تاریخ را میسازند "
_ اوژنی دزیره
در پر استرس ترین حالت ممکن قرار دارم که در حال حاضر هیچ کاری نمیتونم انجام بدم و فقط میتونم به در و دیوار نگاه کنم :)) دلیلش خیلی مزخرفه اما همیشه همینه و فقط به زمان نیازه تا بتونم دوباره به حالت عادی برگردم احتمالا تا روز آخر تابستون این حس اضطراب همراهمه <<<
انگار
غوغای چشمهای من و تو
سکوت را
در ان کتابخانه رعایت نکرده بود !
رمز داره نرو ادامه نوشته
دیشب شام نخوردم و قبل مسجد رفتم با بهار خونه مادربزرگم و اول رفتیم پیش مادربزرگم بعد رفتیم توی آشپزخونه و اینجوری بودم که خب چی بخوریم ؟ و رفتیم خربزه خوردیم و همینجوری حرف میزدیم و فیلم میگرفتیم حس غیر قابل وصفی داره انگار از همه چیز دور میشی و یادت میره کی هستی و کجایی >>
نمیدونم چی بگم واقعا اتفاقات خوب و بد خودش رو داشت دیروز ولی به شخصه دیروز این موقع از شدت شکه شدن سکته کردم خب حقیقتا پیش بینی چنین چیزی رو نمیکردم شاید به ذهنم خطور میکرد ولی فکر اینکه واقعا چنین چیزی باشه رو نمیکردم و خب بهش نگفتم تا خودم اول از شک در اومدم و دیشب بهش گفتم و هم اون شکه شد هم خودم دوباره شکه شدم و چه احساسی دارم ؟ نمیدونم احساس اینکه توهم زدم یا انگار هیچی سر جاش نیست حس آدمی رو دارم که زمان نیاز داره تا بپذیره چنین چیزی رو و حس میکنم دیگه اون آدم قبلی نمیشم :)) ای نید تایم
و اینکه دیروز عصر بشدت خوب بوددد >>>> دیدن لبخند ادمی که همیشه جدیه خیلی خوبههه و منو میگی ؟ باورم نمیشد این همون ادم جدیه که الان اینجوری لبخند میزنه :)))) ایم اوکی
یه توضیح کوتاه بدم دیروز از ۴ رفتم مسجد مراسم بود و ۷ برگشتم یه استراحت کردم و ۸ دوباره رفتم مسجد و تا ۱۱ شب نیومدم خونه چون رفتم پیش دوستام تا با اونا برم مسجد و خلاصه خیلی خوب بود فقط جوری که روی اعصاب من راه می رفتن ستودنی بود :)
خیلی دیروز رو خلاصه گفتم چون ترجیح میدم همینقدر مهبم باشه همینقدر ناشناس بنظرم دیروز از روز هایی بود که توی تاریخ زندگیم تکرار نمیشه و هیچ وقت کسی قرار نیست بدونه ، توی تاریخ زندگیم یه روز مهبم میمونه دوست دارم فقط همه اتفاقاتش برای خودم آشکار باشه هیچ وقت هیچ جا حتی در آینده حتی بعد من کسی داستان دیروز رو نمیدونه چون کسی جای من نبوده تا حس کنه تا همه چیز رو بفهمه نمیگم دیروز اتفاق خاصی افتاد که کسی نباید بدونه نه چون دیروز اتفاقات کوچک و بزرگ افتاد و تجربه های مختلف دوست دارم مهبم بمونه :) امیدوارم متوجه بشید چی میگم
بماند به یادگار از ۲۶ / ۱۴۰۱/۶
"هفته اخر شهریور "
در ادامه نوشته
بهش گفتم و اونم گوش داد و گفت اره و اینا بعد گفت این همه منو برای همین گرفتی از اول میگفتی خوبه دوستت هستم منم گفتم میخواستم ببینمت بگم و خلاصه احساس آزادی و سبک بالی دارم که بهش گفتم بعدش گفتم فردا دیدمت بیشتر صحبت میکنیم :)
شب بخیر 💗🦋
پ.ن: امشب اول خونه عموم مراسم بود بعد رفتم مسجد بعد یکماه
زنگ زد بهم که ما همه جمع هستیم دور هم بیایم دنبالت بیای پیشمون کلی ذوق کردم چون میخواستم این شبا کنار اونا باشم گفتم تا با خانواده صحبت کنم زنگ زدم بهشون و در یک کلمه گفتن نه منم گفتم باشه:) بهم گفت آفرین دختر خوب و اینجوری بودم که این حرف نمیتونه ذره ای از ناراحتی اون نه پر تحکم کم کنه و زنگ زدم و گفتم ساری نمیتونم بیام :)))
اونا همه پیش همن اونوقت من روی تختم نشستم و گل های کاغذ دیواری رو میشمرم
هییی از اولش میدونستم میگه نه زنگ زدم گفتم شاید خدا خواست گفت باشه
های چطورید ؟
یکی اینجاست که امروز اصلا نخوابیده و سرش درده و داره اتاقش رو جمع میکنه ( چیزی هم نیست که جمع کنم ) و خستشه و فردا هم مهمون داره :)
بابا اینا صبح رسیدن بلاخره از پیادهروی اربعین برگشتن ماشینمون هم رفتیم تحویل گرفتیم .
عصر هم رفتم بقیه رفتن شیرینی خریدن رفتن خونه مادربزرگم منم پیاده رفتم تا خرازی که وسایلی رو بخرم بعد هم رفتم یسری پرینت رنگی گرفتم ولی تا برگشتم دو ساعت طول کشید از بس راه طولانی بود همش هم پیاده رفتم حالا پام درد میکنه 🤌🏻 باید اینا رو هم برش بزنم خلاصه خستمه خیلی بعد این خرید مسجد هم رفتم رسما نابود شدم از خستگی
شب خوش 🧚🏼♂️🕊️
رفتم توی تماس هام نمیدونستم هیستوری داره همیشه دنبال هیستوری تماس با مامانم میگشتم تا پیداش کردم یهو استرس گرفتم و حالم بد شد چون دنبال اون تماسی میگشتم که مامانم زنگ زد و گفت پدربزرگم فوت کرده و همه چیز خراب شد بعد کلی استرس پیداش کردم 🙂کلا ۲۵ ثانیه بود کلا ولی همون ۲۵ ثانیه کافی بود تا اون خبر نابودم کنه کاش یه نسخه از صدای ضبط شده اون لحظه داشتم :) ساعت ۱۲ و ۱۸ دقیقه و در ۲۵ ثانیه تمام شد کاش اون تماس رو جواب نمیدادم :))
گفت "ولی قراره از این به بعد خودم باشم و بهترین رفیقم "
منظورش من بود :)))
حس کردم این حرفا نیاز بود تا یسری سو تفاهم ها توی دوستیمون بر طرف بشه و امشب احساس کردم بلاخره برای یکی مهمم حس کردم قراره همه چیز بهتر بشه
و این حس لعنتی ترس از آدما امیدوارم زودتر برطرف بشی چون من همون آدم قبلی رو میخوام و گاد دلم برای اون روزا تنگ میشه که فکر نمیکردم و همونی بودم که میخواستم :)
جدیدا درونگرا شدم
کم حرف میزنم _ از احساساتم نمیتونم بگم _ از آینده ترس دارم _ از همه چیز میترسم _ واکنش جامعه برام ترسناکه و نمیدونم چرا
گاد لعنت به روزی که این اتفاق افتاد :) لعنت
هنوزم گاهی نیاز دارم یکی یادآوری کنه که منه قبلی کی بودم ؟ که بگه چقدر همه چیز ساده بود تا یادم بیاد چقدر روزای خوب بود و لعنت به آدمایی که باعث شدن ترسو بشم :)
اه کاش هنوزم میشد مثل قبل اینا رو برای کسی گفت نه در کنج اتاقم برای خودم اما خیلی وقته از اون ادم فاصله گرفتم
باید فردا یسری کارای مهم انجام بدم میتونه کمک کنه این وضع بهتر بشه
به امید روزی که بیام بگم تمام شده و من خوبم :)))
"تمام
مرزها به تو ختم میشوند
کشوری در من نمانده است "
از دیروز شروع کردم به نوشتن داخل دفترچه هر چیزی که توی ذهنم هست رو مینویسم عادت خوب و قشنگه و باعث میشه از گوشی و این چیزا دور بشی و اینکه ظهر ویدیو کیمیا رو دیدم که چندتا پادکست معرفی کرده بود از جمله پادکست رادیو کار نکن که راجب افراد موفق توی حیطه شغلی خودشون بود و کسب و کار های دیده شده گوش دادن به این پادکست ها باعث میشه بدونید به چی علاقه دارید یا ایده های جدید به ذهنتون برسه و اگه میخواید کسب و کاری رو راه اندازی کنید راه و روشش رو بلد باشید من با توجه به علاقه به طراحی لباس پادکستی که راجب خانم مرضیه سید صالحی بود نصفش رو امشب گوش دادم جالب بود و بسیار خوب لینکش رو براتون میزارم شما هم دوست داشتید گوش بدید .
پ.ن : بقیش رو فردا گوش میدم و نظر کلی خودمو میگم
حوصله ام سر رفته بود یذره کتاب شعر خوندم
بعد هم توی نت دنبال ایده گشتم که چیکار کنم دیدم نوشته گلدوزی گفتم ایده خوبیه شروع کردم بعد ۳ سال گلدوزی
بعد دیدم مادربزرگم درمورد روزای اخر زندگی پدربزرگم برای مامانجونم میگه و اون چقدر بیشتر یادشه تا من لحظه لحظه اش رو یادشه :)) آدما خاطرات غمگین از ذهنشون نمیره :)
برای از تو نوشتن
زندان رفتم
زمین خوردم
سالها رابه توان زخم ها رسانده ام
عذر میخواهم
از خودم
از لهجه ی زیر و ریز قناری
تقدیم به تو ای کسی که نمیدانم کیستی
سلام صبح بیدار شدم صبحانه خوردم وسایل رو جمع کردیم و ساعت ۳ حرکت کردیم به سمت شهرمون توی راه به این فکر میکردم که هر چند کوتاه بود سفر ولی روزا طولانی بود چقدر آدمای مختلف دیدم و بیشتر توی اجتماع بودم چقدر تنهایی برای خودم زندگی کردم خوشحال بودم خونه ای که اونجا بودیم ، کوچه هاش چقدر قشنگ پ قدیمی بود حس دنیای دهه۶۰ رو میداد به ادم مروری کردم روی لحظاتی که گذشت چقدر خوب بود با اینکه اسمم در نیومد ولی امام رضا چقدر نعمت بهم داد و دعاهام مستجاب شد توی سفر چقدر دنبال بلیط برگشت بودیم تا اینکه روز آخر گیرمون اومد خود امام رضا به موقع همه چیز رو آماده کرد با بابام صحبت کردم ولی گفت سخته بیای کربلا و نشد برم اونا رفتن صبح گفتن رفتن کربلا زیارت و حالا میرن نجف برای شروع پیادهروی و گفتن دیگه انتن ندارن و خبری نمیدن دلم براشون تنگ شده توی راه برگشت به خودم گفتم میرم دیدن پدربزرگم ولی یادم اومد یکساله از دستش دادم یکسال گذشت و چقدر سخت چقدر سخت انگار همین دیروز بود نمیدونم نمیفهمم چطوری از دستش دادیم چقدر یهویی و عذاب دهنده
با این حال اون روزا هم گذشت این سفر تمام شد :))
صبح بیدار شدم دیدم بابام رفته صبحونه حرم اورده بعدش قرار شد با عموم اینا بریم خرید کفش برای من خانواده خودم رفتن حرم ما رفتیم کفش بخریم ۳ تا کفش گفتم اورد هنش تنگ بود میگفت جا باز میکنه :/ و منم گفتم نه بعد یه جردن یاسی دیدم خوشم اومد خریدمش بعد برای پسر عموم هم یه کفش گرفتیم براش بزرگ بود کفشه جلو تر خودش راه میرفت تعادل نداشت🥲بعد رفتیم اب طالبی و بستنی خریدیم یه هیت بود سینه زنی نگاه میکردیم من اب طلابی میخوردم پسرعموم بستنی بعد بستنش رو داد زن عموم گفت نمیخوام منم گفتم اب طالبی میخوری گفت اره بده منم بهش دادم زن عموم گفت به این نباید تعارف کنی منم خندیدم گفتم بسمه بعد رفتیم حرم مامانم ژتون غذاش برای فردا رو گرفته بود سه تا بود نذر داشت که بین مردم تقسیم کنه به نیت پدربزرگم بود دوتاش رو تقسیم کرده بودن من نذر کرده بودم نماز ظهر کنار هر کسی نشستم بدمش به همون بعد رفتم زیرزمین اول پیش زن عموم نشستم دعا خوندم بعد رفتم زیارت ضریح بعدش رفتم توی صف نماز پیش یه خانمی نشستم ازش پرسیدم مسافرید ؟ گفت اره از کرمان اومدیم ( متعجب شده بود چرا یهو پرسیدم ) گفتم فردا هستید ؟ گفت اره گفتم من یه ژتون غذا دارم نیت کرده بودم پیش هر کسی نشستم بدمش به همون قسمت شما بوده لطفاً برای پدربزرگم هم دعا کنید با فاتحه بخونید به نیابت از اون بوده اونم کلی تشکر کرد و بعد چندتا سوال پرسید بعد یذره توی حرم گریه کردم اخرین باری بود که توی این سفر می رفتم حرم بعد هم اومدم بیرون با امام رضا خداحافظی کردم و کلی دلم گرفت از اینکه قراره برم بعدش ۲۰ دقیقه منتظر اتوبوس بودم گشنم بود بعد اتوبوس اومد وایساده بودیم رفت جلو تر یه خانومی دنبال اتوبوس بود من سریع تر اون رسیدم به اتوبوس گفت دختر خانوم چرا صف رو رعایت نمیکنی ؟😐من دنبال اتوبوس بودم صف چی ؟ گفت من چون سریعتر از شما به سمت اتوبوس اومدم باید زودتر میرسیدم گفتم صفی نبوده که من رعایت نکرده باشم چون جلوتر رسیدم دلیل نمیشه اعتراض کنید بعدش هم این همه صندلی به هر حال جز نفرات اول هستید چرا دیگه مشکل دارید ؟ خانومه هم انگار از چیزی عصبی بود با خشم بهم نگاه میکرد بعد سوار شدم دختر عموم رفت حساب کنه من براش جا گرفته بودم یه خانومی اومد گفتم عذر میخوام جای کسیه ( تمام صندلی ها جز من و دونفر دیگه خالی بود :/ ) گفت میتونه بره یجای چه ایرادی داره اینجا بشینم منم دیدم فایده نداره گفتم باشه بعد برای پیاده شدن ازم عذر خواهی کرد و گفت حلال کن گفتم مشکلی نیست بعد هم رفتیم خونه دختر عموم غذاش رو از حرم گرفته بود خورشت خلال بود خیلی خوشمزه بود بعد من ظهر با دوستم چت میکردم زن عموم میخواست بره حرم گفته بودم منم میام بعد اون اومده بود فکر کرده بود خوابم دیگه صدام نزده بود ( بیدار بودم چشمام بسته بود منم فهمیدم اون میخواد بره ولی اینقدر خسته بودم نرفتم )
بعد عصر چای خوردیم وسایل جمع کردیم رفتیم فرودگاه
توی راه بابام کلی با راننده اسنپ دوست شده بود :))
سوار اسنپ بودم به سمت فرودگاه که پشت چراغ قرمز ایستاد منم طبق معمول داشتم بیرون رو نگاه میکردم که یهو یه ماشین رو دیدم که یه زوجی باهم حرف میزدن و حالشون خوب بود و میخندیدن بنظرم لحظه قشنگی بود و حس خوبی بهم داد چون احساس کردم برای دقایقی از دنیای اطرافشون دور شدن و حالشون خوبه🦋
بعد رسیدیم بلیط ها رو گرفتیم چمدون ها رو تحویل دادیم
سوار اتوبوس فرودگاه شدیم استرس داشتم ( من چندسال پیش با پرواز از مشهد برمیگشتم که بخاطر نقص فنی و وضعیت اب وضعیت اضطراری بود وحشتانک موتور خاموش میشد و ۲۰ متر میومد پایین و تکرار میشد و همه جیغ و گریه )
بعدش که سوار شدیم یذره استرس داشتم بابام حالش خوب نبود و تیک افش بد بود بقیش خوب بود زمان تیک اف من استرس داشتم زن عموم میگفت سارا حرم رو ببینین من اینجوری بودم که دارم میمیرم و بعدش عالی بود خیلی راحت نشست و مشهد تمام شد دیگه شیراز بودیم سردرد شدید داشتم و خیلی خسته بودم از فرودگاه با تاکسی رفتیم ترمینال ماشین هامون رو گرفتیم رفتیم خونه توی راه خواب بودم بعد که رسیدیم هم شام نخورده خوابیدم
چون روز اخر بود گفتم میخوام نماز صبح برم رواق غدیر که گل خشک های حرم رو میدن دیگه ساعت ۱ خوابیدم ۳ بابام اومد بیدارم کرد میخواستم قاطع بگم نه ولی گفتم مگه چند بار میای مشهد و حرم امام رضا که این فرصت رو از دست بدی ؟ برای همین آماده شدم با بابام و دوتا عموهام رفتیم حرم بابام منو برد رواق غدیر ظرفیتش پر بود قسمت بود جز اخریا وارد شدم سخنرانی گوش دادم و نماز خوندم و بهم گل خشک شده مال ضریح رو دادن بعد همه میخواستن برن میگفت تا مراسم تمام نشه در باید بسته باشه و باز نمیکرد وقتی درو باز کردن کلی ادم بودن که میگفتن هنوز گل میدن ؟ چرا راه نمیدید ؟ کی بیایم برای گل ؟ خلاصه منم کفشم پوشیدم رفتم بیرون که بابام زنگ زد گفت بریم ؟ گفتم من یه سر برم صحن انقلاب زیارت و بعدش بریم گفت باشه رفتم صحن انقلاب خیلی شلوغ بود نشستم اونجا زیارتی که قرار بود به نیابت از یکی رو بخونم خوندم و بعد بابام زنگ زد ( گوشی من همیشه سایلنت هست ولی اینبار نبود ) یهو دیدم یه اهنگی بلند پخش میشه گفتم خدایا کی این اهنگا رو توی حرم گوش میده ؟ یهو دیدم صدا از گوشی خودمه😂😐 خلاصه بدو بدو قطعش کردم ( من زنگ گوشیم رو هیچ وقت تغییر نداده بودم همون صدای دینگ دینگ خودش بود ولی روز قبلش گوشی دست بچه ها بوده احتمالا اونا خرابکاری کردن😂) بعد رفتم بابام و عموهام رو پیدا کردم اونا جلو جلو می رفتن و شاد بودن منم گفتم بزار ازشون عکس بگیرم بعد خودمو بهشون رسوندم گفت گل گرفتی ؟ مرسی که برامون گل گرفتی گفتم گلها برای خودمه :)
عموم گفت اینو بده من فردا برای خودت بگیر گفتم نه فردا خودت برو برای خودت بگیر بعد رسیدیم خوابیدم تا ساعت ۸ بعد رفتم حرم صف ضریح خلوت بود رفتم توی صف یه دختری پشت سرم بود با اون صحبت کردم و دوست شدم بعد نزدیک ضریح بودیم داشتن لوستر ها رو گردگیری میکردن خلاصه زیارت کردم و رفتم دنبال بابام اینا که با هم بریم موزه رفتیم موزه طبقه اول موزه فرش بود که اجازه عکاسی نداشتیم ولی خیلی قشنگ بود طبقه های بعد اجازه اش رو داشتم و من خیلی عکس گرفتم ولی مورد علاقه هام رو براتون میزارم
بعد ۴۰ دقیقه تا اذان مونده بود که اونا رفتن خونه من رفتم موزه تابلو های استاد فرشچیان چقدر قشنگ بوددد >>>>
بعد یه گروهی هم برای اردو اومده بودن موزه و شلوغ بود من سریع رفتم که برسم به نماز چون گشنه بودم کل حرم رو دور زدم و ۲۰ دقیقه مونده به نماز از حرم خارج شدم رفتم اشتردول خریدم و برگشتم ۱۰ دقیقه به اذان بود که رسیدم وضو گرفتم و اینا خیلی عجله ای :))
اینم بگم یه خانومی توی صف نماز پیش من نشسته بود ازم یه سوال پرسید جواب که دادم کلی برام دعا کرد و گفت حاجت روا بشی و کلی حس خوب بهم منتقل کرددد >>> ظهر که رفتم خونه دختر عموم خرید هاش رو نشونم داد و قرار شد عصر منم برم یه کفش مثل اون بخرم که زن عموم یادش رفت منو ببره قرار شد فرداش بریم 🥲 اینم بگم ما بخاطر تعداد زیاد و نبودن بلیط برای برگشت به دو گروه تقسیم شدیم گروه اول ساعت ۴ عصر رفتن فرودگاه و برگشتن از مشهد ولی ما یه روز بیشتر موندیم بلیطمون برای فرداش بود
بعد ظهر استراحت کردم عصر رفتم حرم چای خوردم با داداشم رفتیم کتابفروشی ، کتاب دزیره رو خریدم اونم یه کتاب دیگه خرید بعد من از بقیه جدا شدم رفتم صحن ازادی سالها بود اونجا نرفته بودم و رفتم برای اولین بار رواق امام خمینی بعدش دعا خوندم و سخنرانی گوش دادم و رفتم صف چای دوباره ( شاید بگید چرا هر روز چای باید بگم خانواده ما بشدت به چای علاقه دارن و انرژی روزانشون از اون تامین میشه ) جز اخریا چای گیرم اومد فکر میکردم گیرم نیاد ولی اومد و اخرین چای حرم این سفر رو خوردم بعد رفتم برای نماز توی صف نماز پیش یه خانوم میانسالی بودم که خیلی عزیز بود و منو یاد مادربزرگم می انداخت و یاد بی بی محسن داخل کتاب ابنبات هل دار بعدش این خانوم تسبیحشون رو گم کرده بودن بعد من دیدم اون طرف تر هست دادم بهشون و ازم تشکر کردن و بعد نماز هم رفتیم بستنی خوردیم من چک کردم دیدم اسمم برای غذا در نیومده توی اتوبوس بودم مامانم گفت برای منم چک کن دیدم اسمش در اومده بهش دادم و کلی ذوق کردم مامانم هم ذوق که سارا دیدی اسمت در اومد ؟ نگفتم امام رضا بزرگه😂 ( تا مامانم فکر کرده گوشی من دستشه بعد من و دختر عموم گفتیم نه اسم خودت در اومده )
بعدش مامانم زنگ زده بود به بابام اونم چک کرده بود دیده اسم اونم در اومده از اتوبوس پیاده شدیم گفت اسم منم در اومده و رفتیم خونه زنگ زدیم به عموم که اسم مامان و بابام در اومده اونم گفت حالا که من برگشتم ؟😂 بعد هم من حالم گرفته بود که دختر عموم اومد و بهم یه کتاب داد و گفت هدیه برای توعه و من چقدر ذوق کردمم :)))