سلام صبح بیدار شدم صبحانه خوردم وسایل رو جمع کردیم و ساعت ۳ حرکت کردیم به سمت شهرمون توی راه به این فکر میکردم که هر چند کوتاه بود سفر ولی روزا طولانی بود چقدر آدمای مختلف دیدم و بیشتر توی اجتماع بودم چقدر تنهایی برای خودم زندگی کردم خوشحال بودم خونه ای که اونجا بودیم ، کوچه هاش چقدر قشنگ پ قدیمی بود حس دنیای دهه۶۰ رو میداد به ادم مروری کردم روی لحظاتی که گذشت چقدر خوب بود با اینکه اسمم در نیومد ولی امام رضا چقدر نعمت بهم داد و دعاهام مستجاب شد توی سفر چقدر دنبال بلیط برگشت بودیم تا اینکه روز آخر گیرمون اومد خود امام رضا به موقع همه چیز رو آماده کرد با بابام صحبت کردم ولی گفت سخته بیای کربلا و نشد برم اونا رفتن صبح گفتن رفتن کربلا زیارت و حالا میرن نجف برای شروع پیاده‌روی و گفتن دیگه انتن ندارن و خبری نمیدن دلم براشون تنگ شده توی راه برگشت به خودم گفتم میرم دیدن پدربزرگم ولی یادم اومد یکساله از دستش دادم یکسال گذشت و چقدر سخت چقدر سخت انگار همین دیروز بود نمیدونم نمیفهمم چطوری از دستش دادیم چقدر یهویی و عذاب دهنده

با این حال اون روزا هم گذشت این سفر تمام شد :))