چون روز اخر بود گفتم میخوام نماز صبح برم رواق غدیر که گل خشک های حرم رو میدن دیگه ساعت ۱ خوابیدم ۳ بابام اومد بیدارم کرد میخواستم قاطع بگم نه ولی گفتم مگه چند بار میای مشهد و حرم امام رضا که این فرصت رو از دست بدی ؟ برای همین آماده شدم با بابام و دوتا عموهام رفتیم حرم بابام منو برد رواق غدیر ظرفیتش پر بود قسمت بود جز اخریا وارد شدم سخنرانی گوش دادم و نماز خوندم و بهم گل خشک شده مال ضریح رو دادن بعد همه میخواستن برن میگفت تا مراسم تمام نشه در باید بسته باشه و باز نمیکرد وقتی درو باز کردن کلی ادم بودن که میگفتن هنوز گل میدن ؟ چرا راه نمیدید ؟ کی بیایم برای گل ؟ خلاصه منم کفشم پوشیدم رفتم بیرون که بابام زنگ زد گفت بریم ؟ گفتم من یه سر برم صحن انقلاب زیارت و بعدش بریم گفت باشه رفتم صحن انقلاب خیلی شلوغ بود نشستم اونجا زیارتی که قرار بود به نیابت از یکی رو بخونم خوندم و بعد بابام زنگ زد ( گوشی من همیشه سایلنت هست ولی اینبار نبود ) یهو دیدم یه اهنگی بلند پخش میشه گفتم خدایا کی این اهنگا رو توی حرم گوش میده ؟ یهو دیدم صدا از گوشی خودمه😂😐 خلاصه بدو بدو قطعش کردم ( من زنگ گوشیم رو هیچ وقت تغییر نداده بودم همون صدای دینگ دینگ خودش بود ولی روز قبلش گوشی دست بچه ها بوده احتمالا اونا خرابکاری کردن😂) بعد رفتم بابام و عموهام رو پیدا کردم اونا جلو جلو می رفتن و شاد بودن منم گفتم بزار ازشون عکس بگیرم بعد خودمو بهشون رسوندم گفت گل گرفتی ؟ مرسی که برامون گل گرفتی گفتم گلها برای خودمه :)

عموم گفت اینو بده من فردا برای خودت بگیر گفتم نه فردا خودت برو برای خودت بگیر بعد رسیدیم خوابیدم تا ساعت ۸ بعد رفتم حرم صف ضریح خلوت بود رفتم توی صف یه دختری پشت سرم بود با اون صحبت کردم و دوست شدم بعد نزدیک ضریح بودیم داشتن لوستر ها رو گردگیری میکردن خلاصه زیارت کردم و رفتم دنبال بابام اینا که با هم بریم موزه رفتیم موزه طبقه اول موزه فرش بود که اجازه عکاسی نداشتیم ولی خیلی قشنگ بود طبقه های بعد اجازه اش رو داشتم و من خیلی عکس گرفتم ولی مورد علاقه هام رو براتون میزارم

بعد ۴۰ دقیقه تا اذان مونده بود که اونا رفتن خونه من رفتم موزه تابلو های استاد فرشچیان چقدر قشنگ بوددد >>>>

بعد یه گروهی هم برای اردو اومده بودن موزه و شلوغ بود من سریع رفتم که برسم به نماز چون گشنه بودم کل حرم رو دور زدم و ۲۰ دقیقه مونده به نماز از حرم خارج شدم رفتم اشتردول خریدم و برگشتم ۱۰ دقیقه به اذان بود که رسیدم وضو گرفتم و اینا خیلی عجله ای :))

اینم بگم یه خانومی توی صف نماز پیش من نشسته بود ازم یه سوال پرسید جواب که دادم کلی برام دعا کرد و گفت حاجت روا بشی و کلی حس خوب بهم منتقل کرددد >>> ظهر که رفتم خونه دختر عموم خرید هاش رو نشونم داد و قرار شد عصر منم برم یه کفش مثل اون بخرم که زن عموم یادش رفت منو ببره قرار شد فرداش بریم 🥲 اینم بگم ما بخاطر تعداد زیاد و نبودن بلیط برای برگشت به دو گروه تقسیم شدیم گروه اول ساعت ۴ عصر رفتن فرودگاه و برگشتن از مشهد ولی ما یه روز بیشتر موندیم بلیطمون برای فرداش بود

بعد ظهر استراحت کردم عصر رفتم حرم چای خوردم با داداشم رفتیم کتابفروشی ، کتاب دزیره رو خریدم اونم یه کتاب دیگه خرید بعد من از بقیه جدا شدم رفتم صحن ازادی سالها بود اونجا نرفته بودم و رفتم برای اولین بار رواق امام خمینی بعدش دعا خوندم و سخنرانی گوش دادم و رفتم صف چای دوباره ( شاید بگید چرا هر روز چای باید بگم خانواده ما بشدت به چای علاقه دارن و انرژی روزانشون از اون تامین میشه ) جز اخریا چای گیرم اومد فکر میکردم گیرم نیاد ولی اومد و اخرین چای حرم این سفر رو خوردم بعد رفتم برای نماز توی صف نماز پیش یه خانوم میانسالی بودم که خیلی عزیز بود و منو یاد مادربزرگم می انداخت و یاد بی بی محسن داخل کتاب ابنبات هل دار بعدش این خانوم تسبیحشون رو گم کرده بودن بعد من دیدم اون طرف تر هست دادم بهشون و ازم تشکر کردن و بعد نماز هم رفتیم بستنی خوردیم من چک کردم دیدم اسمم برای غذا در نیومده توی اتوبوس بودم مامانم گفت برای منم چک کن دیدم اسمش در اومده بهش دادم و کلی ذوق کردم مامانم هم ذوق که سارا دیدی اسمت در اومد ؟ نگفتم امام رضا بزرگه😂 ( تا مامانم فکر کرده گوشی من دستشه بعد من و دختر عموم گفتیم نه اسم خودت در اومده )

بعدش مامانم زنگ زده بود به بابام اونم چک کرده بود دیده اسم اونم در اومده از اتوبوس پیاده شدیم گفت اسم منم در اومده و رفتیم خونه زنگ زدیم به عموم که اسم مامان و بابام در اومده اونم گفت حالا که من برگشتم ؟😂 بعد هم من حالم گرفته بود که دختر عموم اومد و بهم یه کتاب داد و گفت هدیه برای توعه و من چقدر ذوق کردمم :)))

اولین عکس

دومین عکس

سومین عکس