خروج از نقطه امن
من سالها منتظر این روز بودم ، فکر میکردم فرق میکنه!
من از نقطه امن زندگیم امشب خارج شدم و رفتم از اونجا نمیدونم چه حسی دارم منی که چند سال پیش میگفتم کاش زمان روی سرعت تند بره و برسه به روز رفتن ، اون روزا اینقدر ثانیه شماری کردم امروز برسه که یادم رفت از مسیر لذت ببرم و زندگی کنم. من همیشه فکر میکردم این لحظه بهترین حال رو خواهم داشت چون بلاخره میتونم به خواسته آرتمیس ۱۳ ۱۴ ساله برسم بعد گذشت چندسال حالا توی این لحظه تنها حسی که ندارم خوشحالیه ، درد رفتن و دل کندن زورش به خوشحالی رسیده ! حالا که پشت سرم رو نگاه میکنم کاش هیچ وقت برای رسیدن امروز عجله نمیکردم و از اون روزای هر چند سخت لذت میبردم و قدرشون رو میدونستم چون بلاخره امروز در هر صورت میرسید کاش منِ ۱۳ ساله اینقدر برای بزرگ شدن عجله نداشت . منِ ۱۳ ساله حداقل دوتا از آدم های ارزشمند زندگیش رو داشت و حالا من تنهای تنها توی این نقطه میرم دنبال آرزوی همون دختر ۱۳ ساله در حالی که حالا همون دوتا حامی دوست داشتنی رو هم ندارم . کاش میتونستم به اون دختر کوچولو بگم بزرگ شدن خیلی دردناک تر از چیزیه که فکر میکردی.
پ.ن : مدام این آهنگ توی ذهنمه که کاش میشد برگردیم قدیما و همش باهاش غصه میخورم ، من هیلی منتظر این روزا بودم اما جدا شدن از آدم هایی که سالها کنارشون بودم و باهاشون کلی خاطره ساختم و رفتن از این شهر نکبت بار همش برام سخته ، من همه این آدما و خاطرات رو با تموم درد دوست دارم . تحمل اینجا بدون اون سخته اما رفتن هم حال منو خوب نمیکنه ، من مهمترین بخش های وجودم رو از دست دادم .
تو ماه را