در جریان زندگی
دلم نمیخواد همیشه غمگین بنویسم دوست دارم سرشار از انرژی مثبت باشم اما متاسفانه نمیتونم این روزها من غمگینم ، وطن غمگینه ، همه غمگین هستن. نمیتونم از امید و آرزو حرف بزنم وقتی در میان مشکلات کاملا گم شدن . اتفاقات کشور از یه طرف مشکلات زندگی شخصی از طرف دیگه کاملا منو له کردند ، اینقدر که از مرگ نترسم از این زنده بودن بترسم. دارم فکر میکنم حتی اگر بخوام زندگی کنم تو این جبر جغرافیا فقط میشه زنده موند از خودم میپرسم به کدوم گناه ؟ به کدوم گناه اینقدر جوون پر پر شدن ؟ گناهمون فقط فرزند این خاک بودن ، بود.دارم فکر میکنم چطوری برای بچه هام از این روزا بگم ، بگم آدمایی که سالها بخاطر ۷۲ تن شهید کربلا عزاداری کردن هزاران هزاران مظلوم بی گناه رو به خون کشیدن ؟ یا بگم گفتن راه امام علی و فقر را ریشه دار تر کردن ؟ کدوم آدمی باور میکنه اینا اصلا انسان باشن چه برسد به اینکه دین داشته باشن ؟ آخه کدوم آدمی بچه هاشو پر پر میکنه ؟ هر کدوم از اون بچه ها ورای آرزو هاشون و حق زندگی یک خانواده داشتن ، یک عاشق داشتن و کلی دوست و آشنا... دارم فکر میکنم کارما کجاست پس ؟ این وطن بوی خون و رنج میده بیگانه کی تقاص پس میده ؟ امیدوارم اگر خدایی هست صدای فریاد نالان مادران را بشنود و من با چشم خود شاهد نابودی این مزدوران باشم .
پ.ن : مامان میگه نماز بخون خدا کمکت کنه گفتم من کاری رو نمیکنم که قاتل بعد هر قتل انجام میده ، دین من دینی نیست که بی گناه کشی کنه .
اگر اینان مسلمانند خدایا کافرم گردان .🙏🏻
تو ماه را